X
تبلیغات
خدای مهربان
 
خدای مهربان

حق و عدالت
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
آغاز سال 1392

با سلام و شادابی، شروع فصل بهار روئیدن شکوفه های زیبائی و آغاز سال 1392 خورشیدی مبارک باد ، نوروز پنجره ایست به سوی بهار و بهار فصلی است برای شکفتن همه ی گل ها ، در سال جدید شاد و موفق و تندرست باشید هر روزتان نوروز ، نوروز وهمه روزهای سال تان خوش و خرم و پیروز

                   Enjoy these flowers



چهارشنبه سی ام اسفند 1391-14:36 |   | مسعود بوجاری | گروه هنری |لینک به نوشته
نام روزهای هفته در ایران باستان

نام روزهای هفته در ایران باستان

آیا میدانستید که در ایران باستان و در آئین پنج هزار ساله مهر (میترائیسم) روز یکشنبه مهرشید نام داشته که منظور از مهر میترا یا مهر خدای بزرگ آئین میترائیسم و معنی شید آفتاب و روشنایی میباشد.

 

آیا می دانید نام روزهای هفته فرنگی، از گاهنامه کهن ایرانی برگرفته شده است؟!

نام روزهای هفته در ایران باستان بدین گونه بوده است:

کیوان شید (شنبه) نخستین روز هفته به نام کیوان شید نامگذاری شده است که تشکیل شده است از کیوان + شید. کیوان بعد از مشتری بزرگترین سیاره شمرده میشود که 700 برابر زمین است. آن را زحل نیز نامیده اند. شید نیز به معنای نور و روشنایی است. از این رو، روز نخست ایرانی حکایت از سیاره روشن و نورانی دارد.

مهر شید (یکشنبه) روز دوم از هفته مهرشید است که مهر آن به معنای دوستی و مهربانی در پهلوی میتراست. مهر برگرفته شده از آئین هفت هزار ساله میترایی است. مهر همچنین ایزد عهد و پیمان است و در اوستا آمده است که هیچ چیز بر ایزد مهر پوشیده نخواهد بود. نامگذاری این روز به مهرشید حکایت از تعهدی است که بین مردمان باید برقرار باشد زیرا در ایران باستان پیمان شکنی و دروغ بزرگترین گناهان به حساب می آمده است. شید نیز به معنای روشنایی و نور می باشد.

مهشید (دوشنبه) مه بر گرفته شده از ماه است که این نیز از آیین میترایی کهن ایرانی آمده است. خورشید و ماه از تندیس های آئین میترایی بوده اند که نشان از قدرت و پویایی جهان آفرینش دارند. سومین روز هفته در ایران باستان به نام این نماد خداوند نامگذاری شد و آن را مهشید به معنای ماه روشن و نورانی نام گذاشتند.

بهرام شید (سه شنبه) بهرام برگرفته شده از ورهرام زبان پهلوی باستان است و از یک سو نام ستاره مریخ است. بهرام ایزد پیروزی در ایران باستان شمرده می شده است و اندیشه نیاکان ما بر این بوده است که خداوند یکتا (اهورامزدا) نیروهایش را برای اجرا در بین افراد بشر بین ایزدان (فرشتگان) خود تقسیم نموده است تا آنان، آن را برای مردمان پیاده کنند. از این رو بهرام، ایزد پیروزی نامیده شده بود و چهارمین روز هفته به نام روز پیروزی روشنایی بر تاریکی و غلبه انسان بر بدی ها و اهریمن نامگذاری شد.

تیرشید (چهارشنبه)تیر برگرفته شده از تیشتر پهلوی است. نیاکان ما تیر را ایزدان و نگهبان باران نامگذاری نموده اند و اینگونه می پنداشته اند که اهورامزدا برای یاری رسانی به کشاورزان و جلوگیری از خشکسالی و باروری زمین و سبز و سالم و پاکیزه ماندن جهان به ایزد باران فرمان میداده است که به یاری مردمان برسد. در کل این روز به نام روز روشنایی باران و خواست پروردگار برای حفظ طبیعت نامگذاری شده است.

اورمزد شید (پنجشنبه)اورمزد نام دیگری از دهها نام اهورامزدا است که همگی حکایت از قدرت و توانایی پروردگار دارند. این نام از واژه های پهلوی ارمزد، هرمزد، اورمزد، هورمزد، اهورامزدا، مزدا گرفته شده است. از این رو پنجمین روز هفته به نام روز روشنایی خداوند نامگذاری شده است. این واژه هنوز به گونه ای دیگر در شب های جمعه برقرار است و هنوز تصور مردمان ما بر این است که شب های جمعه روز ارتباط با خداوند و فوت شدگان است.

ناهید شید (آدینه)ناهید همان آنهیته یا آناهیتا است که ایزد آب قرار گرفته است. در اوستا آناهیتا به صورت دوشیزه ای بسیار زیبا، قدی بلند و اندامی تراشیده نام نهاده شده است و نام دیگر ستاره ونوس نیز آناهیتا یا ناهید است. به این ترتیب، روز جمعه روز روشنایی آب و مظهر بخشندگی و عنایت پروردگار نامگذاری شد.

اینک با بررسی ریشه های این واژگان به این برآبند ساده می رسیم:

کیوان شید = شنبه
saturday = satur +day
satur =
کیوان

مهرشید = یکشنبه
sunday = sun +day
sun =
خور (خورشید) =مهر

مه شید = دوشنبه
monday = mon + day
moon =
ماه

بهرام شید = سه شنبه
tuesday =tues + day
tues = God of war =mars =
بهرام

تیرشید = چهارشنبه
wednesday =wednes + day
wednes = day of mercury =mercury =
تیر

هرمز شید = پنج شنبه
thursday = thurs + day
thurs = thor =day of jupiter = jupiter =
هرمز

ناهید شید یا آدینه = جمعه
friday = fri + day
fri = frig = day of venues = venues =
ناهید

* تمامی دنیا وامدار نیاکان ما می باشند...

 

  منبع : شیراز

 



چهارشنبه سی ام اسفند 1391-11:0 |   | مسعود بوجاری | گروه تاریخی |لینک به نوشته
قدر زر زرگر شناسد

روزی شاگردی به سراغ استاد عارف خویش رفت و گفت : استاد من نمی فهمم که چرا شما دوست دارید اینگونه ساده لباس بپوشید " در صورتی که پوشیدن  لباس های مجلل  و فاخر برای شما برازنده تر است " آیا این گونه لباس پوشیدن دلیل خاصی دارد ؟ مرد عارف در این لحظه انگشتر تیره و تار خویش را از دستش در آورد و به شاگردش داد و گفت آن را به سر بازار ببر و از کسبه  بپرس آن را چند میخرند ؟ شاگرد انگشتر را گرفت و به بازار رفت و با خستگی  بازگشت و  بیان داشت " خریداری که برای انگشتر پیدا نشد هیچ ! هیچ کاسبی  هم رغبت ننمود این انگشتر تیره و تار را برای لحظه ای به دست بگیرد و نگاهی به آن بیندازد . آنگاه مرد عارف آهی کشید و به شاگردش گفت حالا انگشتر را برای فروش به درب مغازه زرگری در بازار ببر و نشان بده و قیمت آن  را بپرس "  شاگرد انگشتر را به درب مغازه زرگری برد و قیمت آن را پرسید . زرگر به محض دیدن  انگشتر پیشنهاد خرید آن را به هزار سکه  طلا داد ! شاگرد به نزد استاد خویش برگشت و پیشنهاد زرگر را برای او بازگو نمود. مرد عارف رو به شاگردش کرد و گفت : جواب سوالت را گرفتی " شیرین سرای فارسی استاد سخن  مشرف الدین سعدی رحمت الله علیه فرماید : تن  آدمی شریف است به جان آدمیت  ***   نه همین  لباس  زیباست  نشان آدمیت  "  برای دیدن روح و طلا و گوهر درون وجود هر کس . آدمی در کنار چشم سر به چشم دل هم نیاز دارد تا قلب پر از احساس و دل  پر از درد دیگری را درک نماید . آری : قدر زر زرگر شناسد " قدر گوهر گوهری . قدر قنبر را مولا و سرور و حیدر علی ( ع ) .***



شنبه هفتم بهمن 1391-19:54 |   | مسعود بوجاری | گروه اخلاقی |لینک به نوشته
کسی آن بالاست

*** در هیاهوی روزگار چه روزها که بیهوده دویدیم " در حالی که گویا ایستاده بودیم " در برابر سختی ها چه غصه ها که نخوردیم اما صبور ایستادیم " چرا که قلبآ ایمان داریم کسی آن بالاست که آگر بخواهد حتی هر آنچه را که غیر ممکن است میشود و گرنه نمیشود " زیر لب آیه شریفه مصحف پر از نور او را زمزمه نمائیم . الهی " تعز من تشاء و تذل من تشاء " خدایا همه خوبان را عزیزدار . ***



سه شنبه پنجم دی 1391-0:30 |   | مسعود بوجاری | گروه مذهبی |لینک به نوشته
تمام لحظات زندگیتان پر از عطر خدا

*** آرامش نگاه به گذشته است و شکر خدا * و نگاه به آینده و اعتماد به خدا * نگاه به اطراف و جستجوی خدا * نگاه به درون و دیدن خدا * تمام لحظات زندگیتان پر از عطر خدا ***



دوشنبه چهارم دی 1391-23:38 |   | مسعود بوجاری | گروه مذهبی |لینک به نوشته
قبرستانی در هاليفا‌كس ـ شرق كانادا

در هاليفا‌كس ـ شرق كانادا و دهانه و مصب سن‌لران ـ يك قبرستان تاريخي هست كه مردم از آن طرف دنيا به ديدنش مي‌روند، و در ماه آوريل - ارديبهشت گذشته بود‌كه يادبودصدمين سال بنياد اين قبرستان برگزار شد. قبرهاي آن برخلاف تمام قبرستانهاي عالم، اسم ندارند و تنها شماره‌گذاري شده‌اند.

داستان اين است كه صد‌سال پيش، يك كشتي بزرگ با هزاران مسافر از انگلستان راه افتادكه اين جمع توريست را به امريكا برساند و دنيا‌گردي كنند. كشتي راه افتاد؛ اما در اقيانوس اطلس و آبهاي آن، يك كوه بزرگ در كمين او نشسته بود. اين كوه كه كوه يخ نام دارد، پديده نامداري در جغرافياي عالم است. گروئنلند، نزديك قطب شمال كه به اندازه يك قاره وسعت دارد، در تمام سال پوشيده از يخ و برف است و گاهي قطر كوههاي يخ آن به 3000 متر مي‌رسد.

بعضي اوقات در اثرگرم شدن هواي اطراف يا جريانهاي دريايي و تكانهاي زمين و بعض عوامل ديگر،‌ اين كوهها درساحل مي‌شكنند و تكه‌هايي از آن كه به اندازه يك «كوه‌‌به قاعده» طول و عرض دارد، در دريا رها مي‌شود، مردم قله آن را مي‌بينند روي آب، درحالي كه آنچه زير آب پنهان است، هفت برابر آنچه روي آب است، طول و عرض دارد.

اين كشتي به اين كوه يخ نزديك شد و مسافران غافل از آنكه سر بزرگ آن زير لحاف است. مشغول تماشاي كوه يخي شدند كه به يكبار سكان كشتي به كوه يخ در زير آب برخورد و نيروي دو طرف تا بدان حد بود كه كشتي دو تكه شد و به قعر آب فرو رفت. با همه اينها از مجموع 2229 مسافر و 915 تن خدمة آن، 1522 تن درگذشتند كه جسد بعضي در آب پيدا شد و آنها را به نزديكترين خشكي كه هاليفاكس كانادا باشد،‌ رساندند و در آنجا دفن‌كردند و چون اغلب ناشناس بودند، قبرشان با شماره‌گذاري مشخص شد.

اين واقعه در 15 آوريل 1912م /27 فروردين‌ماه 1291ش (دو سال قبل از شروع جنگ بين‌الملل اول) رخ داد و اينك صدسال تمام از آن روزگار گذشته و اين آخرين كوهي بوده كه خود نيزكم‌كم آب شد و با قربانيهايش در دريا فرو رفت، و تنها داستان‌ آن براي ما باقي مانده است.



شنبه بیست و هفتم آبان 1391-22:30 |   | مسعود بوجاری | گروه تاریخی |لینک به نوشته
قضاوت قاضی بلخ

قاضی بلخ

حکایت و داستان | قاضی بلخ  گویند : ملانصرالدین عازم شهر بلخ بود، در بین راه دید یک نفر خرش با بار افتاده و به تنهایی نمی تواند آن را از زمین بلند کند. ملا جلو رفت و دم خر را گرفت تا به کمک صاحبش آن خر را بلند کند. از قضا دم خر در دست ملا کنده شد.
 

صاحب خر با خشونت دم خر را گرفت و گذاشت دنبال ملا و همینطور که ملا داشت می دوید، اسب یک نفر از اهالی شهر فرار کرده بود و صاحب آن دنبال اسب می دوید. ملا از زمین سنگی برداشت و به طرف اسب پرت کرد تا مانع از فرار او بشود. از قضا سنگ به چشم اسب خورد و چشم اسب را کور کرد. این بار صاحب اسب و مالک خر دوتایی گذاشتند دنبال ملا...

ملا وقتی دید خسته شده است به طرف خانه ای که روبه رویش بود دوید و با ضربه محکم به در کوفت تا باز شود و خود را از شر آن دو نفر به داخل بیندازد. از قضا، زنی که نه ماهه حامله بود پشت در ایستاده بود. در به شکم زن حامله خورد و بچه اش را کشت. و شوهر زن هم با صاحبان اسب و خر، ملا را دنبال کردند.

ملا وقتی خود را در محاصره دید به بالای بام پرید ولی فایده ای نداشت. آنان دنبال او به پشت بام پریدند. ملا از بالای بام نگاه می کرد تا جای همواری پیدا کند که از بالای بام بپرد پایین نگاه کرد لحافی را دید زیر بام افتاده بود بدون اینکه فکر کند که داخل لحاف چه پیچیده اند به روی لحاف پرید و شخصی را که مدتی بود مریض شده بود و او را داخل لحاف پیچیده بودند کشت. خویشاوندان شخص بیمار از جلو و دیگر اشخاص از عقب ملا، ملا را دستگیر کردند و او را پیش قاضی بردند.

ملا وقتی دید وضع خیلی خراب است قاضی را به کناری کشید و مبلغ هنگفتی پول به او داد و گفت : مرا از شر این مردم نجات بده. قاضی وقتی پول را از ملا گرفت، صاحبان دعوا را صدا کرد و گفت: «نفر اول بیاید»، نفر صاحب مریض آمد.

قاضی گفت : «چه می گویی ؟» صاحب مریض، قضیه پدرش را که در زیر بام خوابیده بود و ملا از بالا به روی او پرید و او را کشت برای قاضی شرح داد. قاضی گفت : «اینکه کاری ندارد تو ملا را می بری همان جایی که پدرت خوابیده بود او را می خوابانی و خودت می روی از روی بام می پری روی او» مرد صاحب مریض دید اگر این کار را بکند شاید روی ملا نیفتد و جای دیگری بیفتد و عضوی از بدنش ناقص شود، راه خود را گرفت و رفت.

قاضی گفت : «نفر دومی را بیاورید». شوهر زن آمد و جریان زن خود را که بچه سقط کرده بود برای قاضی تعریف کرد. قاضی در جواب گفت : «این خیلی آسان است زنت را به ملا می دهی و بعد از نه ماه که حامله شد و وقت وضع حمل او رسید زنت را تحویل می گیری» صاحب زن فکر کرد که به ضررش تمام می شود هیچ نگفت و با ناراحتی از پیش قاضی خداحافظی کرد.

قاضی دستور داد نفر سوم بیاید. صاحب اسب جلو آمد و حکایت اسب خود را برای قاضی گفت و اظهار داشت که ملا با سنگ چشم اسب او را کور کرده است. قاضی با ملایمت گفت : «تو اسب خودت را به دو شقه مساوی تقسیم می کنی یک شقه آن که کور است به ملا می دهی و نصف پول اسب خود را از ملا می گیری» صاحب اسب خیال کرد اگر اسب را دو شقه بکند و پول شقه ای را که کور است از ملا بگیرد آن وقت نصف دیگرش را چکار بکند. این هم ناراضی از پیش قاضی خداحافظی کرد و رفت.

قاضی دستور داد نفر چهارم را بیاورید شخص صاحب خر وقتی دید جریان از این قرار است و دعوای رفقا با ملا چطوری تمام شد، دم خر خود را داخل جیبش گذاشت و گفت :

جناب قاضی، خر بنده از کرگی دم نداشت!



جمعه بیست و ششم آبان 1391-20:38 |   | مسعود بوجاری | گروه حکایات |لینک به نوشته
گزارش كميسيون برنامه و بودجه، در مورد تفريغ بودجه سال 1389 كل كشور

سرويس پارلماني: گزارش كميسيون برنامه و بودجه، در مورد تفريغ بودجه سال 1389 كل كشور، در جلسه علني ديروز مجلس شوراي اسلامي مطرح و اعلام شد كه در 35 درصد موارد، احكام ماده واحده به‌طور كامل رعايت شده و در 65 درصد موارد اين احكام به تمامي رعايت نشده است.

همچنين به جاي واريز 12‌ميليارد و 215 ميليون و 676 هزار و 471 دلار درآمد ارزي حاصل از فروش نفت خام به حساب ذخيره ارزي، دولت معادل ريالي آن را به حساب درآمد عمومي كشور واريز كرده است كه مغاير با حكم ماده يك قانون برنامه چهارم توسعه، مبني بر واريز مازاد درآمد به حساب ذخيره ارزي و مصرف آن براساس راهكارهاي تعيين شده در قانون است.

در اين ارتباط، تعهدات قطعي شده و پرداخت نشده حساب ذخيره ارزي از 19 ميليارد و 405 ميليون و 800 هزار دلار در سال 1388 به 19 ميليارد و 401 ميليون دلار تا پايان سال 1389 رسيده است.

كميسيون سپس نتيجه‌گيري كرده است كه دولت با استفاده از اين ارز، كسري بودجه خود را جبران كرده است بدون آن‌كه اصلاحيه بودجه به مجلس بياورد.

همچنين به دليل تسويه نشدن حساب خزانه‌داري كل و وزارت نفت از طريق شركت‌هاي دولتي تابع، سهم وزارت نفت از محل مازاد سهم نفت در اختيار آن وزارتخانه قرار نگرفته و مبلغي براي اجراي طرح‌هاي سرمايه‌گذاري براي توسعه ميدان‌هاي نفتي يا حفظ ظرفيت آن‌ها و توسعه ميدان‌هاي مشترك از محل مازاد پرداخت نشده است.

تخلف بانك مركزي

در بخش ديگر اين گزارش آمده است: بانك مركزي جمهوري اسلامي ايران در سال 1389 تمامي ارز حاصل از صادرات نفت خام به مبلغ 42 ميليارد و 335 ميليون و 700 هزار دلار را با سه نرخ بازار بين بانكي، بازار فرعي و حساب مشتريان فروخته است، ولي در محاسبات خود نرخ «بازار بين بانكي» را كه كمترين نرخ است اعمال كرده است كه همين شيوه محاسبه موجب شده است كه ارز بيشتري براي تأمين درآمد فروخته شود.

همچنين به دليل پرداخت نشدن بدهي ناشي از خوراك شركت‌هاي پالايشي به حساب خزانه‌داري كل كشور، سهم شركت ملي نفت ايران از اين محل پرداخت نشده است.

بنابراين گزارش، مبلغ 262 ميليون و 214 هزار و 152 دلار از محل فروش 2 ميليون و 729 هزار و 38/772 بشكه نفت خام، صرف بازپرداخت تعهدات مربوط به قراردادهاي بيع متقابل گازي فازهاي 4 و 5 پارس جنوبي شده كه عملي غيرقانوني تلقي مي‌شود، زيرا بازپرداخت تعهدات بيع متقابل فازهاي مزبور، بايد از محل عوايد همان فازها صورت گيرد.

بانك مركزي جمهوري اسلامي ايران هم به شكل غيرقانوني از 21 دي 1389 به درخواست خزانه‌داري كل كشور و براي تأمين كسري بودجه همان سال، 30 هزار ميليارد ريال از محل منابع داخلي خود را به حساب 36/220 خزانه‌داري كل كشور، واريز و اين مبلغ را از محل وجوه حاصل از صادرات نفت خام در ماه‌هاي بهمن و اسفند 1389 تسويه كرده است.

همچنين اين بانك در 26 بهمن 1389 به درخواست خزانه‌داري كل كشور، 30 هزار ميليارد ريال از حساب 36/220 خزانه‌داري كل كشور برداشت كرده و به حساب 77/142 خزانه‌داري كل كشور، با عنوان تمركز وجوه بابت واريز تنخواه گردان قانون هدفمند كردن يارانه‌ها، واريز كرده كه اين مبلغ تاكنون تسويه نشده است.

براساس اين گزارش، همچنين 64 درصد از اعتبارات عمراني تحقق يافته و هزينه‌هاي دولت 175 هزار و 271 ميليارد ريال بيش از درآمدها بوده كه از محل واگذاري دارايي‌هاي سرمايه‌اي و مالي تأمين شده است.

روزنامه اطلاعات 18 آبان 1391 صفحات 1 و 4



پنجشنبه هجدهم آبان 1391-22:10 |   | مسعود بوجاری | گروه اقتصادی |لینک به نوشته
سلمان فارسي

عنايت امام صادق(ع) به سلمان سلام الله عليه غرور آفرين است. در تفسير بسياري آيات چون نشاني از شأن نزول مي‌آورند آنجا که قيد مؤمنين است به اين فرزند اسلام بزرگمرد خطه کازرون اشاره مي‌فرمايد.

در تفسير آيه پنج سوره تين « الا الذين آمنو و عملوا الصالحات، فلهم اجر غير ممنون» فرمودند: اين مومنان سلمان، مقداد، عمار و ابوذر هستند که به آنان پاداش بدون منت داده مي‌شود.در سياق خمسه اميرالمؤمنين فرمود: انا سابق العرب و سلمان سابق فارساِنّ الله تعالي امرني بحبّ اربعه من اصحابي و اخبرني اِنّه يحبهم فقيل يا رسول الله منهم؟ قال: علي و المقداد بن اسود الکندي و سلمان و ابوذر!امام صادق(ع) فرمود: ايمان همچون نردباني داراي ده پله و مرحله است. مقداد در پله هشتم، ابوذر در پله نهم و سلمان فارسي در پله دهم ايمان قرار دارند.الله اکبر! مردي از اين سرزمين بر مرکب يقين با پايي پياده بر مشقت جاده سوار مي‌شود.

تاولي را مي‌خرد که به التيام حوران آرام خواهد يافت. آنانيکه به ديدن سلمان مشتاقترند تا سلمان به ديدار آنان! اين کلام پيامبر است که فرمود: بهشت بر سلمان مشتاقتر از سلمان به بهشت است.

آري اين راهپيمايي، مانايي دارد. چه بسيار شهرها را به دنبال محبوب خود با ناله هاي تاول همراه است. حريّت روح به اسارت جسم مي‌ارزد که دل از زخم زبان بيشتر مي‌لرزد. اما نمي‌داند که عرب را فرهنگ جاهلي از جان رخت ‌ بر نبسته و آنرا که بر نسوج نشسته به راحتي نتوان زدود. و هرچه بود در غربت مدينه باز هم زخم زبان بود اما حريت روحش در کنار رحمه للعالمين، گوشهايش را بر مردم حسود بدبين کج آيين بسته بود.

هرقدر بدگويي و طعنه به سلمان بيشتر مي‌شد و هرچه حسب و نسبش را بيشتر به سخره مي‌گرفتند، بيشتر در کنف عنايت محبوبش قرار مي‌گرفت. مگر چند تن اند آنانيکه حبيب خدا به ايشان «منّي» مي‌گفت؟!

علي منّي، ان فاطمه منّي، حسين مني و سلمان منّـي با ايـن تفـاوت کـه مي فرمود: و انا من علي و فاطمه بضعه مني و انا من حسين!!

چرا به خود نباليم؟ که حاملان چنين ابداليم! امام باقر(ع) فرمود: کان سلمان من المتوسمين چرا به خود بناليم؟ کدام ملتي سلمان بن الاسلام دارد؟ و مگر سلمان، دومي هم دارد؟!«و آخرين منهم لما يلحقوا بهم» عرض کرد: آنها چه افرادي هستند! رسول خدا(ص) در حاليکه دست خود را بر سر سلمان گذاشته بود فرمود: به خدايي که جانم در اختيار اوست، اگر ايمان در ثريا، قرار گرفته باشد افرادي از اينان بدان دست مي يابند! صدق الله و صدق رسول الله.


ميرمؤمنان(ع) فرمود «سلمان الفارسي، کلقمان الحکيم!»

صادق آل محمد(ص) فرمود آخا رسول الله(ص) بين سلمان و ابي ذر، و اشترط علي ابي ذر ان لايعصي سلمان و چون روزي سلمان مشغول پختن غذا بود، ابوذر مشاهده کرد ديگ غذا سرنگون گرديد اما چيزي از آن نريخت و اين تکرار مي شد، سلمان ديگ را بر روي اجاق مي‌گذاشت. ابوذر وحشت‌زده موضوع را با اميرالمؤمنين در ميان گذاشت و علي(ع) چون سلمان را ديد فرمود: يا اباعبداله!

ارفق باخيک.



پنجشنبه یازدهم آبان 1391-22:15 |   | مسعود بوجاری | گروه مذهبی |لینک به نوشته
پای بست

روزنامه اطلاعات ص1 شنبه 8 مهر 1391 ـ 12 ذي‌القعده 1433ـ 29 سپتامبر 2012ـ شماره 25417

يادداشت سردبير

پای بست

عليرضا خانی

 


هفته پيش درباره آموزش و پرورش نوشتيم و گفتيم كه اين نهاد به رغم تبليغات و ادعاهاي موجود، با وضع مطلوب فاصله وحشتناك دارد.

شايد اگر آموزش و پرورش در دهه‌هاي پيشين آنگونه كه بايد موفق به نقش‌آفريني و انجام مسئوليت‌هاي خود شده بود اينك شاهد بسياري از ناهنجاريها و ناكارآمدي‌ها در حوزه‌هاي مختلف اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي و سياسي نبوديم. جنجال‌هاي اخير در حوزه‌هاي گوناگون را ببينيد. جنجال نرخ ارز و اقتصاد معيوب و منقوص و گراني همه چيز و جوّ رواني ناشي از آن و هجوم براي خريد ارز و سكه و تشديد تورم و انتظار تورمي و باز تورم و تبديل انتظار تورمي به تورم واقعي و دور و تسلسل و تكرار و چرخه معيوب و اقتصاد بيمار را قياس كنيد با آن كشوري كه وقتي زلزله مي‌آيد و در فروشگاهي برق مي‌رود، مردم اجناس را سر جايش مي‌گذارند و آهسته بيرون مي‌آيند و وقتي اعلام مي‌شود آب تصفيه شده كم است مردم بطري‌هاي آب را براي فروشگاهها پس مي‌برند تا كمبود واقعي و رواني ايجاد نشود...

خيابان را ببينيد. وقتي چراغ زرد مي‌شود، معني واضحش اينست كه سرعتتان را كم كنيد، اما ما درست برعكس عمل مي‌كنيم و پا را روي گاز مي‌گذاريم. بوق را براي اعلام خطر اختراع كرده‌اند اما ما براي سلام‌عليك با دوستمان يا خداحافظي از او و اعلام تشكر(!) يا علامت دادن به ساكن خانه براي باز كردن در پاركينگ يا پيام دادن به ساكن طبقه چهارم كه من رسيدم جلوي خانه شما ـ حتي در نيمه شب ـ استفاده مي‌كنيم و درست زماني كه مي‌خواهيم به خودرو جلويي يا كناري اعلام خطر كنيم (كاري كه بوق اساساً براي همان يك منظور اختراع شده است) سرمان را از پنجره بيرون مي‌آوريم و داد مي‌زنيم...!

در خيلي از شهرهاي دنيا اگر مدتي هم زندگي كنيد، به طرز حيرت آوري گمان مي‌كنيد كارخانه‌هاي سازنده يادشان رفته روي خودروها بوق نصب كنند. مردم در راه‌پله آپارتمان‌ها پاورچين راه مي‌روند و شب‌ها شير آب را باز نمي‌كنند تا آسودگي همسايگان به مخاطره نيفتد.

اين‌ها اتفاقي به دست نمي‌آيد. حاصل نظام آموزشي و پرورشي يك جامعه است. نظامي كه از قنداق شروع مي‌شود و تا قبر ادامه مي‌يابد. خانه، كوچه، كودكستان، مدرسه، دانشگاه، اداره، سازمان، مترو، خيابان، نهادهاي رسمي و غيررسمي و خلاصه همه «جامعه» در پيدايش فرهنگ يك ملت نقش دارند اما مهمترين نقش را طبيعتاً نهادي ايفا مي‌كند كه متولي اين كار است و اين نهاد همان آموزش و پرورش است. نهادي كه با توجه به نقطه تماسش با دانش‌آموزان، هرم وارونه دارد. يعني معلم‌ها بيشترين نقش و وزير كمترين نقش را در آن ايفا مي‌كنند.

در عين حال، هر نهادي را مديريتش شكل مي‌دهد. اينكه چه معلمي با چه ويژگي‌هايي و چگونه گزينش و چينش شود و چه مطالبي را از روي چه كتاب‌هايي و چگونه با چه روشي به دانش‌آموزان بياموزاند، فرايندي است كه در مديريت نهاد آموزش و پرورش اتخاذ مي‌شود.

بلواهاي سياسي و جنجال‌هاي اجتماعي و حتي بحران‌هاي اقتصادي، فرآيندهاي گذرا و ناپايدارند. بزرگترين اخبار و داغ‌ترين و مهيج‌ترين وقايع توفاني، بعد از فقط چند روز يا چند هفته به خاطراتي دور و مبهم تبديل مي‌شوند كه حرف زدن درباره آنها، حوصله آدم را آزار مي‌دهد و به ديدن يك فيلم تكراري يا پوشيدن لباس نخ‌نما شده مي‌ماند، اما ْآنچه مي‌ماند و ماندگار است و چون درختي استوار، در هر بهار گل و شكوفه و عطر و برگ مي‌فشاند، «فرهنگ» است و بس. بر بالاي فرهنگ مي‌توان تمدن آفريد و انسان را نجات داد و رستگار كرد و بشر را شكوفا و خودشكوفا كرد و رنج‌ها و آلام و نابرابري‌ها و جفاها را بر كنار كرد و عدالت و آزادي و رهايي را آفريد.

چنين گوهر گرانبها و چنان جوهر جان‌آفريني اينك در دست نهادي است كه متولي آموزش و پرورش فرزندان ‌و آينده‌سازان اين ديار است و ما همچنان سرمان گرم وقايع امروز و هنوز است و گمان داريم آموزش و پرورش نهادي است كه پولي از دولت بگيرد و چند سالي بچه‌ها را سرگرم كند. آنگاه دنبال ريشه وقايع تأسف‌بار هر روزه، در كوچه و خيابان و روزنامه مي‌گرديم. حيرتا!

codex26x

 



دوشنبه دهم مهر 1391-0:2 |   | مسعود بوجاری | گروه اجتماعی |لینک به نوشته
جملاتـی الهـام بخـش بـرای زندگـی بـهتـر



 


یکشنبه نهم مهر 1391-23:59 |   | مسعود بوجاری | گروه اخلاقی |لینک به نوشته
آیا شما هم نیمکت دارید؟

آیا شما هم نیمکت دارید؟

روزی لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید؛

 

از او پرسید: تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟

سرباز دستپاچه جواب داد: قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!

لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید: این سرباز چرا این جاست؟

افسر گفت: قربان افسر قبلی نقشه ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم!

مادر لویی او را صدا زد و گفت من علت را میدانم، زمانی که تو 3 سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند!

...

فلسفه ی عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

روزانه چه کارهای بیهوده ای را انجام می دهیم، بی آنکه بدانیم چرا؟

آیا شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده میکنید؟

  منبع : دفتر آبی

 



یکشنبه نهم مهر 1391-23:57 |   | مسعود بوجاری | گروه اجتماعی |لینک به نوشته
تحلیلی بر آمار خروج دانشجویان از کشور

تحلیلی بر آمار خروج دانشجویان از کشور

حکایت عجیبی است، شاید هم مرغ همسایه غاز است. آنها که دوست داشتند بروند و نتوانسته اند، فکر می کنند عمر و وقت و انرژی شان بر فنا رفته و آنها که رفته اند، دوز نوستالژی خونشان بالاست و مدام دلشان برای آلودگی هوا و حتی بی نظمی همین شهرهای شلوغ تنگ می شود.

 

کسی می داند چند نفر ایرانی در جایی غیر از ایران زندگی می کنند؟ همین است دیگر، تا همین چند روز پیش کسی از آمار رسمی این ماجرا خبر نداشت تا اینکه معاون امور اسناد هویتی سازمان ثبت احوال آمد روبروی یک خبرنگار نشست و بعد از سال ها به عنوان یک مقام پاسخگو درست و حسابی درباره اینکه ما کجای این قضیه ایستاده ایم و قص علی هذا! توضیح داد.

این مطالبی هم که می خوانید، قسمت هایی از همان مصاحبه است با تعدادی دیگر از مصاحبه های مسئولان با خبرگزاری های دیگر؛ پس بدون هیچ دخل و تصرفی ببینیم که با مهاجرین مغزی و این جور چیزها چند چندیم. اما درست چند روز بعد از آمار سازمان ثبت احوال، قائم مقام بنیاد ملی نخبگان ـ دکتر سعید سهراب پور ـ اعلام کرد آمار خروجی نخبگان از 40 درصد به 20 درصد رسیده است.

جوان ها کجا! ایستاده اند؟

رضا امیرخانی در مقدمه کتابش نوشته است: «نشت نشا را معادلی گرفته ام برای پدیده مهاجرت نخبگان یا فرار مغزها. تعبیر فرار را هیچ گاه نپسندیدم. فرار بار معنایی تندی دارد، خیلی تندتر از مسافرت قانونی بر و بچه ها. (...) نشت را در فرهنگ معنا کرده اند سرایت آب و آتش از جایی به جای دیگر، نشت را معقول تر دیدم از مهاجرت و فرار، چرا که نشت به خلاف مهاجرت که با هجرت همنشینی ذهنی دارد و مثبت است، عیب ظرف را نیز می نمایاند و برخلاف فرار که تند و منفی است، حرکت نرم و آرام یک جریان را نشان می دهد. (...) نشا همان قلمه ای است که میزنند تا پسان فردا که گرفت، محصولشان بدهد. (...) اما ترکیب نشت نشا چندان دقیق و اصیل نیست. دقیق نیست، چرا که نشا را به سیالات نسبت می دهند. نه به جامدات و بل به جمادات، چه رسد به صاحبان ارواح...»

اگر نشانگری نصب شده بود که با بالا رفتن میزان مهاجرت مغزها یا به قول رضا امیرخانی "نشت نشا" صدای هشدارش بلند می شد، باور کنید صدای بیب بیب بلندی تا کنون گوش فلک را کر کرده بود! خودتان قضاوت کنید: از مجموع 225 دانش آموز ایرانی که در سال های 1372 تا 1386 در 53 المپیاد جهانی شرکت کردند بیش از 140 نفر معادل 62/2 درصد آنها هم اکنون در یکی از دانشگاه های مطرح دنیا در آمریکا و کانادا تحصیل می کنند.

هم اکنون 69/2 درصد مدال آوران در المپیاد فیزیک، 76/6 درصد ریاضی، 50 درصد کامپیوتر و 50 درصد شیمی خارج از مرز جغرافیایی کشور و اکثراً عضو دانشگاه ها و مراکز تحقیقاتی برتر و تأثیر گذار دنیا همچون دانشگاه هاروارد، استنفورد، ام آی تی، کالیفرنیا، کمبریج، جان هاپکینز و پرینستون در آمریکا و دانشگاه تورنتو و سایمون فریز در کانادا هستند. البته به این نکته هم باید توجه کرد که حضور این تعداد از نخبه ها در خارج از ایران لزوماً به معنی بر نگشتنشان نیست.

آمریکا حدود 10 هزار دانشجوی ایرانی، بیش از 250 هزار مهندس و پزشک ایرانی و بالای 170 هزار ایرانی با تحصیلات عالی را در خود جای داده است. در اوکراین حدود 5 هزار دانشجوی ایرانی تحصیل می کنند. دانشگاه های هند و مالزی هم که به نوعی شعبه خودمان در مرز جغرافیایی دیگری هستند! مطابق آماری که سال گذشته ارائه شده و حتماً تا امسال رشد چشمگیری داشته، حدود 10 هزار دانشجو در هند به سر می برند و 10 هزار دانشجوی کارشناسی و 3500 دانشجوی تحصیلات تکمیلی ایرانی در مالزی شاغل به تحصیل هستند. از تعداد دقیق دانشجویان تحصیلی مقیم کشورهای امارات، عراق، پاکستان، کویت، قطر، سوئد، روسیه، بحرین، انگلیس، اسپانیا، ایتالیا و فیلیپین هم که ... بگذریم.

نکته جالب توجه اینجاست، مطابق آماری که هفته گذشته منتشر شد، 94 درصد از المپیادی های رفته از ایران از فارغ التحصیلان دانشگاه شریف بوده اند و بیش از نیمی از آنها روانه آمریکا شده اند.

پازل هزار تکه

برخی منابع می گویند حدود 3 تا 6 میلیون ایرانی در خارج از ایران زندگی می کنند. عده ای هم هستند که این آمار را نجومی و تخیلی دانسته و معتقدند خروجی مان نمی تواند بیش از 2 میلیون باشد. البته گاهی از لا به لای گزارش های داخلی و خارجی آمار و ارقامی به دست می آید که با کنار هم قرار دادن شان شاید بتوانیم این پازل هزار تکه را کمی مرتب کنیم. مثلاً طبق آمار رسمی اداره گذرنامه، در سال 87 روزانه 2 نفر با مدرک دکترا، 15 نفر با مدرک کارشناسی ارشد، و صدها نفر با مدرک کارشناسی از کشور مهاجرت کرده اند یا می گویند مطابق بررسی ها از اول سال 88 هر روز سه دانش آموخته دوره دکترا و پنج کارشناسی ارشد رفته اند خارج. صندوق بین المللی پول هم گزارش داده که سالانه حدود 180هزار نخبه تحصیل کرده ایران را ترک می کنند که گویا حدود 50 میلیارد دلار ارز از کشور خارج شده است.

بررسی های دیگر هم نشان می دهد بیشتر از 4/5 میلیارد دلار از سرمایه های ایران به صورت نیروی انسانی متخصص به آمریکا و 6 میلیارد دلار دیگر به کشورهای اروپایی منتقل شده است. مجموع این سرمایه برابر با یک ششم کل بودجه کشور در سال گذشته و برابر با بیش از 200 میلیون بشکه نفت است. البته کسانی که کارشان ارائه آمار در این زمینه است ترجیح داده اند سکوت کننده و به همین دلیل دانسته های ما محدود به منابع غیر رسمی یا پراکنده است.

مبدأ: ایران/ مقصد ...؟

سؤالی که پیش می آید اینجاست که هموطنانی که از ایران خارج می شوند،ک دام کشورها را برای سکونت انتخاب می کنند؟ اما آماری که هفته گذشته معاون امور اسناد هویتی سازمان ثبت احوال درباره ایرانیان خارج از کشور در اختیار رسانه ها قرار داده، نشان می دهد که کشورهای آمریکا، امارات متحده عربی، انگلیس، کانادا، آلمان، فرانسه و سوئد با میزبانی از 3 میلیون و 495 هزار ایرانی، اصلی ترین مقصد ایرانیان مهاجر است. همان طور که احتمالاً حدس می زنید آمریکا در صدر این لیست قرار داشته و بعد از آن کشور امارات است. محسن کرمی گفته بیشترین تعداد مهاجرین ایرانی با یک میلیون و 400 هزار نفر جمعیت مربوط به کشور آمریکاست و بعد از آن امارات متحده عربی قرار دارد که 800 هزار ایرانی دارد. انگلیس و کانادا با 410 هزار، آلمان با 210 هزار، فرانسه با 155 هزار و سوئد با 110 هزار ایرانی بیشترین کشورهایی هستند که ایرانیان در آنجا حضور دارند.

  منبع : الف

 



یکشنبه نهم مهر 1391-23:57 |   | مسعود بوجاری | گروه اجتماعی |لینک به نوشته
بز ژیمناستیک کار

بز ژیمناستیک کار

ژیمناستیک یکی از ورزش های بسیار سخت است که نیاز به بدنی آماده و همچنین با انعطاف بسیار بالا است.

 

بزها حیواناتی هستند که به انجام کارهای عجیب و بالا رفتن از کوه های سنگی معروف هستند. آن ها این کار را با بدن بسیار قوی خودشان انجام می دهند. این بار یک بز استعداد و بدن آماده خودش را در راه ژیمناستیک کشف کرده است و حرکات قشنگی را انجام می دهد.

این بز "کاتکین" در یکی از مزارع غربی شهر "یورک شایر" در انگلستان زندگی می کند و صاحب مزرعه می گوید بیشتر کارهایی که این بز انجام می دهد با همکاری دوست قدیمی اش است.

این بز از دوران بچگی به همراه یک اسب بزرگ شده است و هم اکنون نیز بهترین دوستهای یکدیگر هستند. "کاتکین" با بدن آماده ای که دارد می تواند تا ارتفاع یک متر و نیمی از سطح زمین بپرد و بر پشت این اسب سوار شود.

صاحب این مزرعه می گوید این دو هر روز این بازی را انجام می دهند و تقریبا روزی 20 دقیقه "کاتکین" بر پشت دوستش سوار است.

  منبع : باشگاه خبرنگاران

 



یکشنبه نهم مهر 1391-23:56 |   | مسعود بوجاری | گروه اجتماعی |لینک به نوشته
خاطـره ای تفـکربرانگیـز از پـروفسور حسـابی


خاطـره ای تفـکربرانگیـز از پـروفسور حسـابی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


پروفسور حسابی؛ ملقب به پدر فیزیک ایران بعد از ملاقاتی كه با انیشتین داشتند و پس از آنكه انیشتین به ایشان نوید می دهند كه نظریه شما در آینده ای نه چندان دور، علم فیزیك را در جهان متحول خواهد كرد، به پروفسور پیشنهاد می دهد كه برای تكمیل نظریه خود در آزمایشگاه مجهز دانشگاه شیكاگو به كار خود ادامه دهد. در ادامه ایمیل خاطره ای بسیار آموزنده از ایشان در دانشگاه شیکاگو نقل شده كه هر ایرانی را به فكر وا می دارد. امیدوارم شما دوستان هم فرصت خوندنش رو از دست ندهید ...

دانشگاه شیکاگو بسیار پیشرفته بود. مهم تر از هر چیزی آزمایشگاه های متعدد و معتبر آن بود.

من در لابراتوار بسیار پیشرفته اپتیک، مشغول به کار شدم. در خوابگاه دانشگاه هم اتاق مجهزی برای اقامت، به من داده بودند.

از نظر وسایل رفاهی، مثل اتاق یک هتل بسیار خوب بود. آدم باورش نمی شد، این اتاق در دانشگاه باشد. معلوم بود که همه چیز را، برای دلگرمی محققین و اساتید، فراهم کرده بودند.

نکته خیلی مهم و حائز اهمیت، آزمایشگاه ها و چگونگی تجهیزات آن بود. یک نمونه از آن مربوط به میزی می شد که در آن آزمایشگاه به من داده بودند. این میز کشوی کوچکی داشت.

از روی کنجکاوی آنرا بیرون کشیدم و با کمال تعجب، چشمم به یک دسته چک افتاد. دسته چک را برداشتم و متوجه شدم تمام برگه های آن امضا شده است!

فوراً آنرا نزد پروفسوری که رئیس آزمایشگاه ها و استاد راهنمای خودم بود بردم. چک را به او دادم و گفتم: ببخشید استاد، که بی خبر مزاحم شدم. موضوع بسیار مهمی اتفاق افتاده است. ظاهراً این دسته چک مربوط به پژوهشگر قبلی بوده و در کشوی میز من جا مانده است. و اضافه کردم، مواظب باشید، چون تمام برگ های آن امضا شده است، یک وقت گم نشود.

پروفسور با لبخند تعجب آوری، به من گفت: این دسته چک را دانشگاه برای شما، مانند تمام پژوهشگران دیگر دانشگاه، آماده کرده است، تا اگر در هنگام آزمایش ها به تجهیزاتی نیاز داشتید، بدون معطلی به کمپانی سازنده تجهیزات اطلاع بدهید. آن تجهیزات را، برای شما می آورند و راه می اندازند و بعد فاکتوری به شما می دهند. شما هم مبلغ فاکتور شده را روی چک می نویسید و تحویل کمپانی می دهید. به این ترتیب آزمایش های شما با سرعت بیشتری پیش می روند.

توضیح پروفسور مرا شگفت زده کرد و از ایشان پرسیدم: بسیار خوب، ولی این جا اشکالی وجود دارد، و آن امضای چک های سفید است؛ اگر کسی از این چک سوء استفاده کرد، شما چه خواهید کرد؟با لبخند بسیار آموزنده ای چنین پاسخ داد: "بله، حق با شماست. ولی باید قبول کنید، که درصد پیشرفتی که ما در سال بر اساس این اعتماد به دست می آوریم، قابل مقایسه با خطایی که ممکن است اتفاق بیفتد نیست."

"این نکته، تذکر یک واقعیت بزرگ و آموزنده بود. نکته ای ساده که متاسفانه ما در کشورمان نسبت به آن بی توجه هستیم."

یک روز که در آزمایشگاه مشغول به کار بودم، دیدم همین پروفسور از دور مرا به شکلی غیر معمول، نگاه می کند. وقتی متوجه شد که من از طرز دقت او نسبت به خودم متعجب شده ام، با لبخندی بسیار
جذابی کنارم آمد و گفت: آقای دکتر حسابی، شما تازگی ها چقدر صورتتان شبیه افراد آرزومند شده است؟ آیا به دنبال چیزی می گردید، یا گم گشته خاصی دارید؟

من که از توجه پروفسور تعجب کرده بودم با حالت قدرشناسی گفتم: بله، من مشغول تجربه ی نظریه ی خودم در مورد عبور نور از مجاورت ماده هستم. برای همین، اگر یک فلز با چگالی زیاد، مثل شمش طلا با عیار بالا داشتم، از آزمایش های متعدد، روی فلزهای معمولی خلاص می شدم و نتایج بهتری را در فرصت کمتری به دست می آوردم؛ البته این یک آرزوست.

او به محض شنیدن خواسته ام، گفت: پس چرا به من نمی گویید؟

گفتم آخر خواسته من، چیز عملی نیست. من با شمش آلومینیوم، میله برنز و میله آهنی تجربیاتی داشته ام. ولی نتایج کافی نگرفته ام و می دانم که دستیابی به خواسته ام غیر ممکن است.

پروفسور وقتی حرف های مرا شنید از ته دل خنده ای کرد و اشاره کرد که همراه او بروم.

با پروفسور به اتاق تلفنخانه دانشگاه آمدیم. پروفسور با لبخند و شوق، به خانمی که تلفنچی و کارمند جوان آنجا بود، سفارش شمش طلا داد و خداحافظی کرد و رفت.

من که هنوز باورم نمی شد، فکر می کردم پروفسور قصد شوخی دارد و سربه سرم می گذارد. با نومیدی به تعطیلات آخر هفته رفتم.

در واقع 72 ساعت بعد، یعنی روز دوشنبه که به آزمایشگاه آمدم، دیدم جعبه ای روز میز آزمایشگاه است. یادداشتی هم از طرف همان خانم تلفنچی، روی جعبه قرار داشت که نوشته بود امیدوارم این شمش طلا، به طول 25 سانتی متر و با قطر 5 سانتی متر با عیار بسیار بالایی به میزان 24، که تقاضا کرده اید، نتایج بسیار خوبی برای کار تحقیقی شما بدست دهد.

با ناباوری ولی اشتیاق و امید به آینده ای روشن کارم را شروع کردم. شب و روز مطالعه و آزمایش می کردم تا بهترین نتایج را بدست آورم.

حالا دیگر نظریه ام شکل گرفته بود و مبتنی بر تحقیقات علمی عمیق و گسترده ای شده بود.

بعد از یکسال که آزمایش های بسیار جالبی را با نتایج بسیار ارزشمندی به دست آورده بودم، نزد آن خانم آوردم و شمش طلای خرده شده و تکه تکه را که هزار جور آزمایش روی آن انجام داده بودم را داخل یک
جعبه روی میز خانم تلفنچی گذاشتم.

به محض اینکه چشمش به من افتاد مرا شناخت و با لبخند پر مهر و امیدی، از من پرسید: آیا از تحقیقات خود، نتایج لازم را بدست آوردید؟

فوراً پاسخ دادم: بلی، نتایج بسیار عالی و شایان توجهی، بدست آوردم. به همین دلیل نزد شما آمده ام که شمش را پس بدهم، ولی بسیار نگران هستم. زیرا این شمش، دیگر آن شمش اولی نیست، و در جعبه را باز کردم و شمش تکه تکه شده را به او نشان دادم و پرسیدم حالا باید چه کار کنم؟ چون قسمتی از این شمش را بریده ام، سوهان زده ام و طبیعتاً مقداری از طلاها دور ریخته شده است.

خانم تلفنچی با همان روی خوش لبخند بیشتری زد و به من گفت: اصلاً مهم نیست، نتایج آزمایش شما برای ما مهم است. مسئولیت پس دادن این شمش با من است.

وقتی با قدم های آرام و تفکری ژرف از آنچه گذشته است، به خوابگاه می آمدم، به این مهم رسیدم، که علت ترقی کشورهای توسعه یافته، همین اطمینان خاطر و احترام کارکنان مراکز تحقیقاتی می باشد و بس، یعنی کافیست شما در یک مرکز آموزشی، دانشگاهی و یا تحقیقاتی کار کنید، دیگر فرقی نمی کند که شما تلفنچی باشید یا استاد.

چون تمام مجموعه آن مراکز در کشورهای پیشرفته دارای احترام هستند و بسیار طبیعی است که وقتی دست یک پژوهشگری در امر تحقیقات و یا تمام تجهیزات باز باشد و دارای احترامی شایسته باشد، حاصلی به جز توسعه علمی در پی نخواهد داشت.


منبع: كتاب استاد عشق تالیف ایرج حسابی



چهارشنبه هشتم شهریور 1391-16:34 |   | مسعود بوجاری | گروه اجتماعی |لینک به نوشته
دار و ندار خداست

عارف درویش فقیریست که در کلبه فقیرانه اش تنها دار و ندارش خداست چه زیباست این دارائی. بنازم به این ثروت و دارائی در دو جهان . آنکه که تو را شناخت جان چه کند/ فرزند و عیال و خانمان را چه کند /دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی / دیوانه تو هر دو جهان را چه کند


دوشنبه شانزدهم مرداد 1391-23:49 |   | مسعود بوجاری | گروه ادبی |لینک به نوشته
روز به روز بسوی آخرت

 انسان با تلاش روزمره به دنبال دنیائی است که روز به روز از آن دورتر می شود ولی غافل است از آخرتی که روز به روز به آن نزدیکتر می شود . 



دوشنبه شانزدهم مرداد 1391-23:21 |   | مسعود بوجاری | گروه مذهبی |لینک به نوشته
ضریب هوشی

از آنجا که ضریب هوشی انسان های معمولی بین ۸۵ تا ۱۱۵ است، فردی که ضریب هوشی ۲۵۰ داشته باشد، قطعا نابغه محسوب می شود .    

به گزارش برنا،ویلیام جیم سایدیس، باهوش ترین فرد تاریخ بود که توانست در یک سالگی بنویسد، در ۵ سالگی به ۵ زبان رایج دنیا صحبت کند و در ۱۱ سالگی استاد دانشگاه هاروارد شد. سایدیس در سال ۱۸۹۸ در آمریکا به دنیا آمد و در سن ۴۶ سالگی نیز از دنیا رفت ..

او توانایی خارق العاده ای در یادگیری ریاضیات و زبان داشت. اولین بار به خاطر رشد مغزی زود هنگام نامش بر سر زبان ها افتاد و بعدها به خاطر تمرکز بر روی ذهنش به شهرت رسید اما در نهایت خود را از انظار عمومی دور کرد و از ریاضیات هم دلزده شد ریاضیات نیز عقب کشید و با چندین نام مستعار مطلب می نوشت. از دیگر ویژگی ها او این است که می توانست در ۱۸ ماهگی نیویورک تایمز بخواند و در ۸ سالگی به ۸ زبان صحبت کند. جالب اینکه بعدها خودش زبان دیگری را به وجود آورد که نامش را vendergood گذاشت .  

ناگفته نماند، ضریب هوشی انسان های نابغه بین ۱۵۵ تا ۲۰۰ است ولی سایدس در این زمینه رکورد باهوش ترین های دنیا را شکسته است. برای نمونه بد نیست بدانید که ضریب هوشی گالیله را ۱۸۰ تخمین می زنند و ضریب هوشی بیل گیتس بنیان گذار شرکت نرم افزاری مایکروسافت نیز ۱۶۰ است .



دوشنبه شانزدهم مرداد 1391-22:40 |   | مسعود بوجاری | گروه تاریخی |لینک به نوشته
وطن

وطن، منشور آزادی کوروش

وطن منشور آزادی کوروش / شکوه جوشش خون سیاوش وطن خرم ز دین بابک پاک / که رنگین شد ز خونش چهره خاک

 

شبی دل بود و دلدار خردمند / دل از دیدار دلبر شاد و خرسند

که با بانگ بنان و نام ایران / دو چشمم شد ز شور عشق گریان

چو دلبر شور اشک شوق را دید / به شیرینی ز من مستانه پرسید

بگو جانا که مفهوم وطن چیست / که بی مهرش دلی گر هست، دل نیست

به زیر پرچم ایران نشستیم / و در را جز به روی عشق بستیم

به یمن عشق، در ناب سفتیم / و در وصف وطن اینگونه گفتیم

وطن یعنی درختی ریشه در خاک / اصیل و سالم و پر بهره و پاک

وطن خاکی سراسر افتخار است /که از جمشید و از کی یادگار است

وطن یعنی سرود پاک بودن / نگهبان تمام خاک بودن

وطن یعنی نژاد آریایی / نجابت، مهرورزی، باصفایی

وطن یعنی سرود رقص آتش / به استقبال نوروز فره وش

وطن خاک اشو، زرتشت جاوید / که دل را می برد تا اوج خورشید

وطن یعنی اوستا خواندن دل / به آیین اهورا ماندن دل

وطن شوش و چغازنبیل و کارون / ارس، زاینده رود و موج جیهون

وطن تیر و کمان آرش ماست / سیاوش های غرق آتش ماست

وطن فردوسی و شهنامه اوست / که ایران زنده از هنگامه ی اوست

وطن آوای رخش و بانگ شبدیز / خروش رستم و گلبانگ پرویز

وطن شیرین خسرو پرور ماست / صدای تیشه افسونگر ماست

وطن چنگ است بر چنگ نکیسا / سرود باربدها خسرو آسا

وطن نقش و نگار تخت جمشید / شکوه روزگار تخت جمشید

وطن را لاله های سرنگون است / ز یاد آریو برزن به خون است

وطن منشور آزادی کوروش / شکوه جوشش خون سیاوش

وطن خرم ز دین بابک پاک / که رنگین شد ز خونش چهره خاک

وطن یعقوب لیث آرد پدیدار / و یا نادر شه پیروز افشار

به یک روزش طلوع مازیار است / دگر روزش ابومسلم بکار است

وطن یعنی دو دست پینه بسته / به پای دار قالی ها نشسته

وطن یعنی هنر یعنی ظرافت / نقوش فرش در اوج لطافت

وطن در هی هی چوپان کرد است / که دل را تا بهشت عشق برده است

وطن یعنی تفنگ بختیاری /غرور ملی و دشمن شکاری

وطن یعنی بلوچ با صلابت / دلی عاشق، نگاهی با مهابت

وطن یعنی خروش شروه خوانی / زخاک پاک میهن دیده بانی

وطن یعنی بلندای دماوند / ز قهر ملتش ضحاک در بند

وطن یعنی سهند سرفرازی / چونان ستارخانش پاک بازی

وطن یعنی سخن یعنی خراسان / سرای جاودان عشق و عرفان

وطن گلواژه های شعر خیام / پیام پر فروغ پیر بسطام

وطن یعنی کمال الملک و عطار / یکی نقاش و آن یک محو دیدار

در این میهن دو سیمرغ است در سیر/ یکی شهنامه دیگر منطق الطیر

یکی من را ز دشمن می رهاند / یکی دل را به دلبر می رساند

خراسان است و نسل سربداران / ز جان بگذشتگان در راه ایران

وطن خون دل عین القضات است / نیایش نامه پیر هرات است

وطن یعنی شفا، قانون، اشارت / خرد بنشسته در قلب عبارت

نظامی خوش سرود آن پیر کامل / زمین باشد تن و ایران ما دل

وطن آوای جان شاعر ماست / صدای تار بابا طاهر ماست

اگر چه قلب طاهر را شکستند / و دستش را به مکر و حیله بستند

ولی ماییم و شعر سبز دلدار / دو بیت طاهر و هیهات بسیار

وطن یعنی تویی گنجینه راز / تفعل از لسان الغیب شیراز

وطن آوای جان می پرستان / سخن از بوستان و از گلستان

وطن دارد سرود مثنوی را / زلال عشق پاک معنوی را

تو دانی مولوی از عشق لبریز / نشد جز با نگاه شمس تبریز

مرا نقش وطن در جان جان است / همان نقشی که در نقش جهان است

وطن یعنی سرود مهربانی / وطن یعنی شکوه همزبانی

وطن یعنی درفش کاویانی / سپید و سرخ و سبزی جاودانی

به پشت شیر خورشیدی درخشان / نشان قدرت و فرهنگ ایران

زعطر خاک میهن گر شوی مست / کویر لوت ایران هم عزیز است

وطن دارالفنون، میرزا تقی خان / شهید سرفراز فین کاشان

وطن یعنی بهارستان، مصدق / حضوری بی ریا چون صبح صادق

زخاک پاک ما پروین بخیزد / بهار آن یار مهر آیین بخیزد

که از جان ناله با مرغ سحر کرد / دل شوریده را زیر و زبر کرد

وطن یعنی صدای شعر نیما / طنین جان فضای موج دریا

ز دریای وطن خیزد همی در / چو آژیر و چو دریادار بایندر

وطن یعنی تجلی گاه ملت / حضور زنده ی آگاه ملت

وطن یعنی دیار عشق و امید / دیار ماندگار نسل خورشید

وطن یعنی خزر، صیاد جنگل/ خلیج فارس، رقص نور مشعل

کنون ای هم وطن، ای جان جانان / بیا با ما بگو پاینده ایران




یکشنبه پانزدهم مرداد 1391-0:20 |   | مسعود بوجاری | گروه تاریخی |لینک به نوشته
من کنارت بودم نشناختی

یک شبی مجنون نمازش را شکست. بی وضو در کوچه ی لیلا نشست . عشق آن شب مست مستش کرده بود...فارغ از جام الستش کرده بود ... گفت: یا رب از چه خوارم کرده ای ؟ بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟ خسته ام  زین عشق دل خونم نکن ... مرد این بازیچه دیگر نیستم ... این تو و لیلای تو ... من نیستم !!! گفت : ای دیوانه . لیلایت منم ... در رگ پنهان و پیدایت منم ... سالها با جور لیلا ساختی ... من کنارت بودم نشناختی ... عشق لیلا در دلت انداختم... کردمت آواره صحرا نشد ... گفتم عاقل میشوی اما نشد ... سوختم در حسرت یک یا ربت ... غیر لیلا بر نیامد از لبت ... آن لیلا خوارت کرده بود ... درد عشقش بی قرارت کرده بود ... روز و شب او را صدا کردی ولی ... دیدم امشب با منی گفتم بلی ... مطمئن بودم به من سر میزنی ... در حریم خانه ام در میزنی ...



جمعه شانزدهم تیر 1391-23:20 |   | مسعود بوجاری | گروه اخلاقی |لینک به نوشته
بندگی بکن ، همه جهان مال تو

      گویند روزی بنده ای رو به آسمان کرد و گفت خدایا : بیا جهان را قسمت کنیم ، بنده گفت : ای خدا آسمان مال من و ابرهایش مال تو ! دریا مال من ، ولی موج هایش مال تو ! ماه مال من ، اما خورشید مال تو ! گویند : جبرئیل آمد و به آن بنده لبخندی زد و از خدا ندا آورد : ای محبوب من تو بندگی بکن ، همه جهان مال تو ... حتی خود من ! الهی شکرت . 


جمعه شانزدهم تیر 1391-13:2 |   | مسعود بوجاری | گروه ادبی |لینک به نوشته
ولادت مولا صاحب الامر امام زمان

 من اسیر ظلمت شبهای سیاهم ، ای ماه پس کجا هستی ؟ من برای این شبهای سیاه روزگار به اعتبار تو فانوس نیاوردم پس کجایی ای ماه * الهم عجل لولیک الفرج * 

نیمه شعبان المعظم برابر با 15 تیر 1391 ولادت مولا صاحب الامر امام زمان (عج ) ابا صالح المهدی مبارک ... 



پنجشنبه پانزدهم تیر 1391-13:6 |   | مسعود بوجاری | گروه مذهبی |لینک به نوشته
راز دل



الهی : راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی * دانه و لانه و بال و پر و پرواز دلی


جمعه نهم تیر 1391-13:0 |   | مسعود بوجاری | گروه ادبی |لینک به نوشته
خدا ترس را بر رعیت گمار

    شیخ اجل سعدی در باب اول بوستان در خصوص ، عدل و تدبیر و رای فرماید : مکن تا توانی دل خلق ریش * و گر می کنی ، میکنی بیخ ریش * بر آن باش تا هرچه نیت کنی * نظر در صلاح رعیت کنی * خدا ترس را بر رعیت گمار * که معمار ملکست پرهیزکار * ریاست به دست کسانی خطاست * که از دستشان دست ها برخداست ... 



جمعه دوم تیر 1391-6:53 |   | مسعود بوجاری | گروه ادبی |لینک به نوشته
عمریست که دستم گرفته ای مبادا که رهایم کنی


     خدایا هرگز نگویمت که دست من بگیر ، عمریست که دستم گرفته ای مبادا که رهایم کنی ...   



پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391-12:51 |   | مسعود بوجاری | گروه اخلاقی |لینک به نوشته
با صلابت و زیبا چون آبشار

     با صلابت و زیبا چون آبشار     

در سقوط هم می توان سهمگین و با شکوه و با صلابت و زیبا بود ، این را آبشار به من آموخت .




پنجشنبه هجدهم خرداد 1391-12:33 |   | مسعود بوجاری | گروه ادبی |لینک به نوشته
آیت الله العظمی موسوی اردبیلی:اقرار صادقانه به وجود نقایص و اشکالات موجب دلگرمی است.

روزنامه اطلاعات صفحات 1 و 14  پنجشنبه11خرداد 1391 ـ 9 رجب 1433ـ 31 مه 2012ـ شماره 25326
آيت‌الله العظمي موسوي اردبيلي:
اقرار صادقانه به وجود نقايص و اشكالات موجب دلگرمي مردم مي‌شود


آيت‌الله‌العظمي موسوي اردبيلي در پايان درس خود در سخناني با توصيه همگان به ويژه مسئولان به لزوم اقرار به برخي خطاها و اشتباهاتي كه در انجام وظيفه محوله داشته‌اند، آن را موجب دلگرمي مردم دانستند.

متن بيانات آيت‌الله العظمي موسوي اردبيلي به اين شرح است:

بسم‌الله‌الرحمن الرحيم

امروز آخرين جلسه بحث ما در اين سال تحصيلي است بنده مي‌خواستم در اين جلسه نكاتي را خدمت آقايان عرض كنم. البته مدتي است اين مسائل ذهن مرا مشغول كرده است و اين فرصت را براي طرح آن‌ها مناسب ديدم.

اولا، مي‌خواستم عرض كنم تعطيلي دروس حوزوي درگرماي تابستان به معناي تعطيل تحصيل و تحقيق نيست. به كارعلمي نبايد مثل كار اداري نگاه شود. بايد مسائل علمي به دغدغه‌هاي ذهني ما تبديل شود تا بتوانيم آن‌ها را به خوبي پيگيري كنيم و به جايي برسانيم. شايد فرصت تعطيل دروس معمول، فرصت خوبي باشد براي مطالعه در زمينه‌هايي كه فهم ما از اسلام به آنها نياز دارد. ولي در ضمن دروس مرسوم كمتر مطرح مي‌شود. از تاريخ و سير و عقايد و تفسير و اخلاق گرفته تا معلوماتي كه شايد علوم اسلامي و حوزوي به شمار نيايد. ولي يك عالم اسلامي بايد آنها را بداند. از مسائل روان‌شناسي و جامعه‌شناسي و اقتصاد و امثال اينها، البته هر كس به فراخور زمينه‌اي كه در آن كار مي‌كند و بالاخره روزگار عوض شده، مخاطبان آقايان مردمي هستند كه غالباً تحصيل كرده‌اند و شايد تحصيلات عاليه دارند. نبايد فكر كنند علماي دين از دنيا بي‌خبرند. مرادم فقط اطلاع‌ از مسائل جاري و سياسي دنيا نيست، بلكه مسائل عميق‌تر، مسائل فكري مردم كه از قضا در زندگي آن‌ها هم تأثير دارد و در ديانت آن‌ها تاثيرگذار است.

مسأله ديگر اين كه اگر روحانيت اعتباري دارد مقبوليتي دارد، اين اعتبار اصيل نيست. مال خود ماها نيست، اين از جاي ديگري است. اين اعتبار مال دين است، مال پيامبر خدا(ص) و اهل بيت(ع) اوست. اگر مردم به روحانيت ارادت مي‌ورزند، به واسطه اين است كه ماها را شاگرد مكتب امام صادق(ع) مي‌دانند. ماها بايد به لوازم اين انتساب ملتزم باشيم. لازمه انتساب به اهل بيت عصمت و طهارت (ع) اين است كه خود را پاك گردانيم، خودخواهي و خودمحوري را كنار بگذاريم. اگر رفتار خارج از ضوابط تقوا و اصول مورد رضايت محمد وآل محمد (ص) از ما سر بزند، اين مي‌تواند در عقايد مردم، در اخلاق مردم اثر سوء بگذارد و مسئوليت آن بسيار سنگين است. مردم توقع ندارند از من و شما رفتار خارج از حيطه تقوا و اخلاق اسلامي ببينند و حق هم دارند. توقع ندارند ببينند ما مبلغ خودمان هستيم. اسلام را وسيله كرده‌ايم تا امور خودمان را پي‌بگيريم. اهل بيت(ع) هم استيكال به دين را مذمت كرده‌اند. استيكال به دين يعني انسان دين را و ارادت مردم به دين را و اعتقادات مردم را نردبان ترقي خودش بكند.

اين وجوه شرعيه‌اي كه مردم در اختيار ما قرار مي‌دهند، ارث پدري ما نيست. اين را مي‌دهند كه به اسلام خدمت كنيم، صاحب حقيقي اين مال(عجل‌ا... تعالي فرجه الشريف) وقتي كه به اراده خداوند متعال تشريف بياورند، اين اموال را صرف تقويت اسلام مي‌كنند. صرف اعتلاي مسلمين مي‌كنند. آقايان چنين تشخيص داده‌اند كه اگر طلاب علوم ديني با اين مال تقويت شوند كه بتوانند وقت بيشتري را براي درس خواندن اختصاص دهند، به اسلام خدمت خواهند كرد. البته وجوه شرعيه‌اي كه به طلاب مي‌رسد، ناچيز است، ولي همين هم به اعتبار خدمت به اسلام توزيع مي‌شود. لذا آقايان محترم بايد توجه داشته باشند ما در مقابل ولي‌الله‌ اعظم (عجل‌ا... تعالي فرجه الشريف) مسئول هستيم. اگر درس خواندن ما به درد تقويت اسلام نخورد، به درد دينداري مردم نخورد، معلوم نيست چه وجهي پيدا مي‌كند. از اين ناحيه واقعاً بايد نگران بود. ما اگر در لباس روحانيت هم نبوديم، در قبال دين خدا وظيفه داشتيم، در مقابل همين نعمت‌هاي الهي موظف و مسئول بوديم، تا چه رسد به اين كه زندگي ما و اعتبار ما با خدمت به دين عجين شده است. البته روزگار ما هم روزگار ديگري شده است. در دوره طاغوت مسئوليت حوزه‌ها كمتر بود. امكانات در اختيار نبود. فشارها زياد بود، زندگي طلاب در عسرت بود. صداي ما به مردم نمي‌رسيد. در مقدرات زندگي مردم تأثير چنداني نداشتيم. خون دل‌ها مي‌خورديم تا يك مجله راه بيفتد. تا يك كلاس در يك مسجد دائر شود. تا چهارتا جوان را بتوانيم جمع كنيم. به بركت انقلاب اسلامي فضا عوض شد. مردم به علما اقبال كردند. به حوزه‌ها اقبال كردند. مردم از مرحوم امام (اعلي‌الله مقامه) صداقت ديدند، ديدند براي دين كار مي‌كند. براي خدا كار مي‌كند. لذا به او رو آوردند. جوان‌هايشان را به ميدان فرستادند. همه بركات اين انقلاب هم مال آن صداقت‌ها و آن فداكاري‌هاست. خدا را هم شاكريم كه اين نعمت را به ما ارزاني داشته است. البته نگران هم هستيم نكند با سوء عمل خودمان اين فرصت طلايي را از دست بدهيم. اگر اين انقلاب ضايع شود. علاوه بر فرصت‌هايي كه از يك ملت ضايع شده است آبرو و اعتبار روحانيت شيعه هم مخدوش مي‌شود. امروز ما از ميراث آبرو و اعتباري بهره مي‌بريم كه طي قرن‌ها و باخون دل‌ها و مرارت‌ها فراهم آمده و خودخواهي ما يا كوتاهي ما يا بدون تامل و تدبير عمل كردن ما خسارت‌هاي سنگيني به بار مي‌آورد. البته سنگ‌اندازي دشمنان و بدخواهان اين انقلاب را هم نبايد ناديده گرفت. ولي اگر خود ما درست عمل كنيم هيچ عامل خارجي نمي‌تواند رابطه ما را با خداي تعالي و با مردم مسلمان خراب كند. آنچه نگران‌كننده است كارهايي است كه عنايت حق تعالي را از ما برمي‌گرداند. خداي سبحان مي‌فرمايد:

«ذلك بان‌الله لم يك مغيرا نعمة انعمها علي قوم حتي يغيروا ما بأنفسهم»

اگر عنايت خدا از ما برگشت، مردم هم از ما مي‌برند. نه اين كه شخص من و جنابعالي مطرح باشيم. ممكن است مردم با رفتار من و شما از دين روگردان شوند.

البته حق اين است كه عمل ما و قصور و تقصيرهاي ما ربطي به مكتب نوراني اسلام و تشيع ندارد. ولي مع‌الاسف مردم اين طور قضاوت نمي‌كنند. اگر از ما بدي ببينند به پاي دين مي‌گذارند. واقع اين است كه با همه بركاتي كه اين انقلاب و نظام داشته و دارد و مرهون فداكاري‌ها و خون‌هاي پاك است، قصور و تقصيرها هم زياد است گاهي كارهايي مي‌كنيم كه موجب ياس و بدگماني مردم شده است. امروز جوان‌هاي زيادي اعتماد و علاقه‌شان سست شده است. ايمان‌هايي در معرض خطر است. اين‌ها تلفات سنگيني است كه بايد جدي گرفته شود اگر رفتار من، گفتار من، اخلاق و منش من، كوتاهي من، تزلزلي در ايمان حتي يك نفر ايجاد كرده باشد كافي است كه خواب از چشمم ربوده شود.

بنده از اولي كه با هزار سختي و مشقت با هزار تهديد و فشار كه در دوره رضاخان و پسرش وجود داشت، وارد عالم طلبگي شدم، تا وقتي كه فعاليت‌هاي اجتماعي و سياسي را شروع كردم. بعد هم كه انقلاب پيش آمد و خواسته يا ناخواسته زير بار مسئوليت رفتم. بعد هم كه ممحض در بحوث علمي حوزه شدم، چه آن زمان كه مدارس مفيد را در تهران راه‌اندازي كردم، چه كانون توحيد را، چه دانشگاه مفيد را در قم و كارهاي ديگري كه انجام شده است، چشمم و اميدم به فضل و عنايت الهي بوده است. خواسته‌ام به اسلام خدمتي كرده باشم. فعاليت‌هاي حوزوي به همين نيت بوده، كارهاي اجتماعي و سياسي به همين نيت بوده است. همراهي با مرحوم امام(قدس سره) و انقلاب به همين نيت بوده است. اما حالا بعضي كارها و نتايج را كه مي‌بينم، نگران مي‌شوم كه نكند ما در انجام وظايفمان قصور يا تقصيري داشته‌ايم. آن روز كه دوستان ما مبارزه مي‌كردند. آن روز كه فداكاري مي‌كردند. خيلي بهتر از اين را توقع داشتند. نكند فردا در مقابل خداي تعالي، در مقابل صاحبان حق در اين مسير، در برابر اين ملت، شرمنده باشيم. عمر دنيا زود مي‌گذرد و من در سن و سال و وضع و حالي هستم كه بايد بيش از شما به فكر باشم.

مي‌خواهم از اين فرصت استفاده كنم و خطاب به ملت شريف ايران به خانواده‌هاي شهدا، به جانبازان، به همه كساني كه زحمت كشيده‌اند عرض كنم ما خيرخواهانه پا در اين راه گذاشتيم. اما شايد كوتاهي كرده‌ايم. شايد غفلت كرده‌ايم. اگر مشكلات و نارسايي‌هايي كه هست به من مستند است، از همه عذر مي‌خواهم ما دلمان مي‌خواست و مي‌خواهد كه ملت ما سربلند باشند. اخلاق و ايمان در ميان جامعه ما رونق داشته باشد. ملت ما خوب زندگي كنند. اگر بنده كاري كرده‌ام كه نبايد مي‌كردم يا ترك فعلي كرده‌ام كه بايد انجام مي‌دادم، از همه عذر مي‌خواهم از همه حلاليت مي‌طلبم. من از طرف خودم حرف مي‌زنم، به ديگران كاري ندارم. من از كارهاي كرده و نكرده خودم نگرانم اگر همه ما درست عمل كرده بوديم وضع اين نبود ولي گمان مي‌كنم همه ما همه مسئولين، از سابق تاكنون بايد از مردم عذرخواهي كنيم. ضرورت اين كار البته براي مسئوليني كه در لباس روحانيتند بيشتر است.

عذرخواهي و حلاليت طلبي از ذوي‌الحقوق، سنت و سيره حسنه است. مردم ما مي‌بينند ما خطاهاي خودمان را، قصور و تقصيرهاي سنگين خودمان را به روي خودمان نمي‌آوريم و حتي گاهي اوقات طلبكار هم مي‌شويم! امارئيس فلان كشور يا وزير بهمان مملكت به خاطر يك اشكال كه ممكن است به نظر ما مهم هم نباشد، عذرخواهي مي‌كند. وقتي ما چنين عمل مي‌كنيم، مردم از كجا بفهمند كه اين سنت حسنه، دستور اولياء ‌معصومين(ع) است. حضرت اميرالمؤمنين(ع) به حاكم منصوبش دستور مي‌دهد كه اگر مردم گمان خطا و اشتباه و ظلم بر تو داشتند به ايشان توضيح بده، عذر خود را براي آنان بيان كن. رسول خدا(ص) با آن عظمتش، بنا به نقل مشهور، از مردم حلاليت طلبيد و در مقابل ادعاي يك نفر آدم عادي براي قصاص آماده شد. همه مي‌دانيم كه به نص قرآن كريم، پيامبر و اهل بيت عليهم‌السلام معصومند و از آن‌ها گناه ياخطايي سرنمي‌زند. اين كه آن حضرت چنين كاري كرده است. شايد مي‌خواسته به ما ياد بدهد كه در برابر مردم چگونه عمل كنيم.

بگذاريد مردم اين‌ها را از ما هم ببينند؛ در ما حس مسئوليت ببينند. ببينند كه ما خود را در برابر آنان مسئول مي‌دانيم. آن‌ها را ولي نعمت خود مي‌دانيم. مگر امام نمي‌فرمود: اين مردم ولي نعمت ما هستند. مگر ما از پيامبر خدا (ص) و ائمه(ع) بالاتريم؟ آن‌ها پاك و معصوم بودند و ما خطاكار و گناهكاريم. اين چيزهايي كه در سيره پيامبر(ص) و ائمه (ع) آمده براي اين نيست كه آن‌ها را فقط در منابر يا سخنراني‌ها براي مردم تعريف كنيم، بلكه بايد پيش از همه خودمان به آن‌ها عمل كنيم. پس صادقانه به اشكالات اقرار كنيم و از خطاها عذرخواهي كنيم تا صداقت ما دل مردم را گرم كند. از اين نترسيم كه ما را متهم به عوامفريبي كنند. مردم از كلام ما لحن صداقت را مي‌فهمند. اگر صادقانه عذرخواهي كنيم و درصدد تدارك مافات باشيم مردم مي‌فهمند. خداي تعالي هم ياري مي‌كند. نكند خداي ناكرده از اين همه تلاش و فداكاري نتيجه مطلوب نگيريم. نكند فرداي قيامت پشيماني و شرمندگي بر ما عارض شود. نكند آيندگان از ما به بدي ياد كنند. ذكر خير بندگان اماره صلاح و سداد حكمرانان است.

نكته‌اي نيز بايد در اين جا عرض كنم و آن اين كه متاسفانه برخي از افراد كوركورانه با تقليد از برخي اعمالي كه در كشورهاي غربي مد شده است براي اين كه خود را متمدن و پيشرو نشان دهند، مرتكب رفتارهايي مي‌شوند كه هيچ‌گونه توجيه عقلي و منطقي ندارد. اگر كسي اعتقادات ما را قبول ندارد، خوب نداشته باشد، ولي اين مجوز اهانت و هتك حرمت نيست. آزادي بيان در هيچ منطق و فرهنگي به معناي آزادي اهانت نيست. در كشورهايي هم كه خود را داعيه‌دار آزادي مي‌دانند، گاهي اوقات براي اهانت به افراد مجازات‌هايي را در نظر مي‌گيرند كه شايد اگر فرد اهانت كننده به جاي اهانت صدمه‌اي جسمي وجاني وارد كرده بود، به آن مقدار مجازات نمي‌شد. مگر مي‌توان گفت كه اهانت به يك انسان مجاز نيست، ولي اهانت به اعتقادات ميليون‌ها انسان مجاز و بي‌اشكال است؟ كدام عقل و منطقي اين را قبول مي‌كند؟

البته اين به معناي مجاز نبودن نقد عقايد ما نيست. ما از اين كه كسي بيايد و با بيان منطقي بخواهد با ما در خصوص عقايدمان بحث و گفت‌وگو كند استقبال مي‌كنيم و سيره ائمه اطهار(ع) و علماي اماميه همواره بر همين منوال بوده است. امافاصله بين نقد علمي و اهانت زياداست و مردم خود به راحتي مي‌توانند فرق بين اين دو را تشخيص دهند. به مردم عزيز هم عرض مي‌كنم اين اشكالات و نارسائي‌هايي كه مي‌بينند اين‌ها از ماست و مسئوليت آن هم با ماست. اين‌ها ربطي به خدا و اسلام و تشيع و اهل بيت عصمت و طهارت عليهم‌السلام ندارد. اگر مردم به خاطر اين مشكلات به من و امثال من تندي كردند جاي گله ندارد. اما اگر خداي ناكرده به دين و پيامبر(ص) و ائمه(ع) جسارت شد، بايد متوجه بود عذري در اين مورد پذيرفته نيست و بايد پاسخگوي آن در پيشگاه خدا و رسولش باشند. انشاءالله كه همه شما موفق باشيد و اگر به فعاليت ترويجي و تبليغي مشغول شديد با كلامتان و به خصوص با عملتان اين مردم شريف را به دين و ايمان نزديك‌تر كنيم.



پنجشنبه یازدهم خرداد 1391-14:21 |   | مسعود بوجاری | گروه اجتماعی |لینک به نوشته
پرفسور فضل الله رضا

روزنامه اطلاعات صفحه 6 يكشنبه 7 خرداد 1391 ـ 5 رجب 1433ـ 27 مه 2012ـ شماره 25322
با عشق و براي‌خدمت به ايران آمده بودم، اما...
گفتگو با پروفسور فضل‌الله رضا ـ محمد صادقي


ذوق، شوق و ژرف نگري فرهنگي و ادبي پروفسور فضل‌الله رضا چنان است که نويسنده مشهور کشورمان محمد علي جمالزاده را در سال 1353 متأثر مي‌سازد و او با اشاره به مقاله‌اي با نام «قاضي بست» که يک نام محلي است، براي وي چنين مي‌نويسد:«هشتاد سال از سن من مي‌گذرد و پوستم مثل لاک پشت سخت شده، ديگر کمتر از چيزي متأثر مي‌شوم. مقاله شما را سه بار خواندم اگر شما در تمام مدت عمر، همين يک مقاله را نوشته بوديد، قرضتان را به ايران ادا کرده بوديد، چرا بيشتر نمي‌نويسيد؟...»

پروفسور فضل‌الله رضا (رشت، 1293) يکي از معتبرترين دانشمندان ايراني است که با در دست داشتن دکتري الکترونيک از دانشگاه پلي‌تکنيک نيويورک (1950) و تدريس در بهترين دانشگاههاي جهان همچون؛ ام‌آي‌تي، سوربن، پلي تکنيک زوريخ، سيراکيوز، کلرادو، مک گيل و... و به انجام رساندن تحقيقاتي کم‌نظير درباره نظريه اطلاعات (Information Theory)، نظريه سيستم‌ها و شبکه‌هاي مخابراتي و نوشتن مقاله‌هايي علمي که به زبانهاي فرانسوي، روسي، اسپانيايي و... ترجمه شده و دانش پژوهان را در سراسر جهان بهره‌مند ساخته، پژوهشهاي گسترده‌اي هم در زمينه فرهنگ، شعر و ادب فارسي داشته که در کتابهاي «نگاهي به شاهنامه»، «مهجوري و مشتاقي»، «برگ بي برگي» و... و تازه‌ترين اثرش «نقدها را بود آيا که عياري گيرند» به خوبي مي‌توان به آن پي برد.

او که ايراني بودن خود را به ميراث فرهنگي و ادبي سرزمين‌اش پيوند زده و نه قدرتهاي سياسي، و زيست خود را به سير تاريخ فرهنگي ايران متصل کرده با نگاه محققانه به مفاهيم ارجمند، مداراجويانه و انساني موجود در ادبيات ريشه دار ايران توانسته آثار ارزشمندي را پديد آورد و فضاي فکري و فرهنگي ايران را طراوت بخشد... در گفتگويي که پيش رو داريد، با فصل‌هايي از زيست پربار و شريف وي آشناتر خواهيم شد.

***

اگر اجازه بدهيد، اين گفتگو را از شهريور 1320 آغاز کنيم، و روايت جناب عالي را از اشغال ايران توسط متفقين بشنويم.

خوشوقتم که تشريف آورديد و سؤال مي‌فرماييد. عرض کنم که در سال 1320 ايران را تقريباً تصرف کردند. زمان جنگ جهاني دوم بود و در ايران، قحطي، گراني و بيماريهايي مانند حصبه، تيفوس و... ديده مي‌شد. بيمارستانها پر بود و متفقين در رفاه بودند. سربازهاي آنها با حقوق و غذاي خوب (در قوطي‌ها و کنسروها) وضع خوبي داشتند و مردم کشور ما در سختي و مشقت به سر مي‌بردند.

براي من که يک جوان ايراني بودم و به اصطلاح صاحب روحي حساس، خيلي سخت بود؛ زيرا زماني بود که اگر مي‌خواستيم چند تا ميوه بخريم ـ اگر دستمان مي‌رسيدـ بايد آن را مخفي مي‌کرديم. شايسته نبود آن را نشان بدهيم؛ زيرا مردم در قحطي به سر مي‌بردند و اگر از دست آدم بر مي‌آمد که براي بيمارستانها چند تا ميوه ببرد، کار خيلي خوب و شايسته‌اي بود. طبيعي است که به سربازهاي هيچ ملتي آدميت و انسانيت آموزش نمي‌دهند و بيشتر مسئله آنها جهانگيري و فرمانروايي است. از اين نظر من خيلي ناخشنود بودم و مي‌خواستم سفري به اروپا بکنم؛ اما ميسر نمي‌شد چون ويزا نمي‌دادند. اصلاً گذرنامه نمي‌دادند و در آن زمان رضاشاه غدغن کرده بود و به دليل داير شدن دانشگاه تهران، اعزام محصلين به اروپا به استنباط او لزومي نداشت. به اين ترتيب اولين سالي که اعزام محصل به اروپا قطع و محدود شد، سالي بود که من در 1313 دبيرستان را تمام کردم و در سال اول تأسيس دانشگاه، دانشکده فني را انتخاب کردم. فکر مي‌کردم علوم رياضي و ادبيات را پيش خودم مي‌توانم فرا بگيرم و به پزشکي هم چندان علاقه‌اي نداشتم. به اين ترتيب به دانشکده فني رفتم که دوره‌اش چهار سال بود و در سال 1317 آن دوره را تمام کردم و بعد دو سال هم در نظام وظيفه گذشت، که شد 1319. آن وقت چون راه بسته بود، چند نفر را در دانشکده فني به عنوان معلم انتخاب کردند که من هم يکي از آنها بودم.

پس قبل از سفر به آمريکا به تدريس هم مي‌پرداختيد؟

بله، قبل از آنکه بتوانم گذرنامه به‌دست بياورم، چهار سال تدريس کردم؛ ولي در آن چهار سال که در عين افسردگي و نااميدي جواني بود، من تقريباً پشتوانه رياضي و ادبيات خودم را به‌اندازه‌اي که در حدود دکتري باشد، تکميل کردم و در برق هم درس مي‌دادم. براي اينکه از عهده کار برآيم، مطالعاتي هم در اين زمينه داشتم. مي‌توانم بگويم در هر سه رشته، پشتوانه مناسبي پيدا کردم و آن موقعي بود که متفقين آمده بودند. از کارهايي که در آن زمان انجام دادم، نوشتن يک کتاب علمي و نوشتن يک کتاب فرهنگي و ادبي بود.

نام آن کتابها چه بود؟

کتاب علمي‌ام، «هندسه نو» نام داشت و بسيار کتاب معتبري بود. يادم مي‌آيد مرحوم پرويز شهرياري که چندي قبل درگذشت، از ستايشگران آن کتاب بود؛ چون اولين کتابي بود که با هندسه‌هاي سنتي فارسي در ايران تفاوت داشت. يعني چيزهاي تازه‌اي را در بر داشت. شايسته بود اگر من با دنيا آشنا بودم (آن موقع که نمي‌دانستيم در دنيا چه خبر است) آن کتاب را به انگليسي مي‌نوشتم که کتاب تازه و جديدي بود. کتاب ديگري هم که نوشتم، «راز آفرينش» نام داشت. در حقيقت اولين کتابي بود که به زبان فارسي، يک نفر در آن به کهکشان‌ها و مسائل روز کيهان شناسي نگاه مي‌کرد.

يعني منطبق با دانش جديد بود؟

بله، منطبق بود. در زبان فارسي من به خاطر ندارم قبل از آن کسي چنين کتابي نوشته باشد. مي‌گفتند که نخست وزير وقت ـ فروغي ـ که سبک خوبي در نوشتن فارسي داشت، از اين کتاب ستايش کرده بود.

گويا قبل از سفر به آمريکا با محمد علي فروغي ملاقاتي داشته ايد؟

بله، آن موقع ايشان اجازه دادند که گذرنامه‌اي که براي من صادر شود و در برابر شغل دارنده گذرنامه نوشتند: «منشي مخصوص سفير ايران در آمريکا». و البته در همان ايام روزنامه‌ها عليه او چيزهايي مي‌نوشتند و ظاهراً سکته کرد؛ ولي من پيش از آن بود که ملاقات کردم و تشکر کردم از اينکه کتاب مرا پسنديده و تقدير کرده بود. بنابراين او مرحوم شد و آن کار صورت نگرفت...

اولين فرصتي که يافتم، در سال 1323 (سپتامبر 1944) از تهران و با وسايل نقليه مانند اتوبوس به مشهد رفتم، و با سختي و به وسيله کاميون خودم را به زاهدان رساندم و سپس با ترن خيلي خراب و کندي که کشور هندوستان داشت، سه روز و سه شب طول کشيد تا خودم را به بمبئي برسانم. بعد از چند روز انتظار در بمبئي، اولين کشتي اي که جنگ‌زده‌هاي آمريکا را از جبهه براي مرخصي يا معالجه مي‌برد، رسيد. آن کشتي هم بسيار بزرگ بود. شايد مثلاً دو يا سه هزار نفر سرباز بودند و ما صد نفر مسافر و افسر بوديم. اما ما اجازه نداشتيم با آنها تماس بگيريم و يا آنها با ما. يک کوله پشتي داشتيم براي جلوگيري از خطر غرق شدن، چون ممکن بود بمباراني از طرف ژاپني‌ها و آلماني‌ها رخ دهد که در اين مواقع سوت خطر را به صدا در مي‌آوردند. آژير مي‌زدند و ما مي‌بايست که آن را بر پشت مي‌گذاشتيم که اگر اتفاقي افتاد، غرق نشويم. به هر حال ما در آن سفر 37 روز در دريا سرگردان بوديم و کشتي کج مي‌رفت (مسير عوض مي‌کرد) براي اينکه از خطر حمله‌ها محفوظ بماند.

به نظرم خيلي سفر دلهره آميزي بوده. وحشت نداشتيد، آن هم در زماني که جنگي بزرگ دنيا را به آشوب کشيده بود؟

خيلي، خيلي زياد. خيلي وحشتناک بود. بعضي از ايرانيها وحشت شان به درجه خطر رسيده بود و ناله و زاري مي‌کردند که حاضر هستند تمام دارايي خود را بدهند اگر به ساحل برگردند! در هر حال من خودم را آنجا مشغول کرده بودم که شرح آن 37 روز را در کتاب «برگ?بي‌برگي» خوانده‌ايد که چگونه خود را مشغول ساخته بودم.

کشتي از کنار استراليا حرکت کرد و به غرب آمريکا رفت، و در «سن ديگو» بعد از سي و هفت روز رنگ ساحل غرب آمريکا را ديديم. سه شبانه روز با عجله (جهان را هم نديده و نمي‌شناختيم) به نيويورک آمدم؛ چون کنسول آمريکا در تهران از من پرسيده بود که: «شما به کجا مي‌رويد؟» و من هم گفته بودم: «به دانشگاه کلمبيا مي‌روم»، حرفي که زده بودم به ياد داشتم و نمي‌خواستم خلاف قول خودم رفتار کنم.

وقتي به نيويورک رسيدم، براي نام نويسي اقدام کردم؛ اما گفتند: يک ماهي از شروع سال تحصيلي گذشته، شما هم خارجي هستيد، مدرک و اسمي هم از شما اينجا نيست، و بايد تا ترم آينده يا سال آينده صبر کنيد. من هم پس از صحبت با معاون دانشگاه، به ملاقات رئيس دانشگاه مهندسي رفتم. او گفت ما نمي‌توانيم شما را بپذيريم. به هر حال با دستور معاون دانشگاه که وضعيت مرا ممتاز تشخيص داده بود، چند نفر از استادان نشستند و سوالاتي کردند که روي کاغذ نوشتند و به من دادند. من هم جوابها را نوشتم و به آنها دادم. بلافاصله قبولم کردند. هيچ از ديپلم و مدرک دانشگاهي من در دانشگاه تهران نپرسيدند و به اصطلاح، نفوذ کلام من کافي بود تا مرا بپذيرند.

من با مفاهيم علمي (رياضي و فيريک) آشنا بودم و به اين دليل کم کم جاي خودم را پيدا کردم و همزمان در دو دانشگاه «کلمبيا» و «پلي تکنيک نيويورک» مشغول تحصيل شدم. آنجا و در توصيف رساله‌اي که نوشتم، استثنائاً نوشتند:«Extraordinary Scientific Contribution» اين را جاي ديگري به کار نبرده بودند. بعد دو تا نامه نوشتند، يکي به دانشگاه تهران و يکي هم به دانشگاه (M.I.T) و من هم مي‌خواستم برگردم.

ولي اينجا استقبالي نکردند!

استقبال نکردند و آن يکي مدرسه‌اي که کمي از دانشگاه تهران معتبرتر بود (M.I.T) پذيرفت و استقبال کرد! به هر حال اين شرح زندگي و ايام است.

مدتي هم برگشتيد و رياست دانشگاه صنعتي و دانشگاه تهران را برعهده گرفتيد.

گمان مي‌کنم سالهاي 1347 و 1348 بود. چند بار هم در سالهاي 1345 و 1346 از من دعوت کردند که براي رياست دانشگاه شيراز به ايران بازگردم که با برنامه‌هاي آمريکايي پيش مي‌رفت؛ اما من غرق در تحقيقات خودم بودم، و آنجا وقت من بيشتر در تحقيق مي‌گذشت. کلاس درس و تدريس براي اين بود که خودم بيشتر ياد بگيرم. بعد از دو سال که دعوت کردند کم کم با عشق به ايران و مردم ايران و براي اصلاح دانشگاه، بعد از پانزده شانزده سال که تدريس کرده بودم با خودم گفتم بايد حتماً خدمتي به ايران بکنم.

وقتي در رياست دانشگاه تهران قرار مي‌گيريد، در روزنامه‌ها از قول جناب عالي مي‌نويسند که از اين به بعد در دانشگاه به روي دانشمندان باز است... و به تعبيري مي‌توان گفت در پي گشايشي بوديد و قصد داشتيد فضايي مناسب را در دانشگاه ايجاد کنيد که گويا چندان هم تحمل نمي‌شود! فکر مي‌کنم با دلخوري هم از ايران رفتيد.

بله، تحمل نمي‌کردند. براي اينکه اينجا تشريفات بود، تدريس‌ها کهن بود و مانند اروپاي پيش از جنگ کارها پيش مي‌رفت. يکي از کارهايي که من کردم، جزوه‌ها را پاره کردم و از پنجره به دور انداختم. دانشگاه را هم به صورت دو ترم درآوردم، و زمينه ايجاد درسهاي اختياري و تخصصي را فراهم کردم. درسهاي اختياري را براي همه دانشگاه گذاشتم، تا فرهنگ ايران و زبان فارسي به صورت مختصري ـ نه براي آنها که ادبيات مي‌خواندندـ آموزش داده شود. فکر مي‌کنم اينها خدمتهايي بود که به وطن و زادگاه خود کردم.

يعني اصلاح برنامه‌هاي درسي؟

بله، اصلاح برنامه‌هاي درسي و تنظيم درس‌هاي اختياري؛ مثلاً اگر کسي سه سال در دانشگاه، دندان‌پزشکي مي‌خواند و در سال چهارم رد مي‌شد، ديگر کاري نمي‌توانست بکند! برنامه‌اي که من دادم، در عين حال مي‌توانست از دندان‌پزشکي به پزشکي و يا به نوعي به رشته‌اي ديگر برود و البته اعتبارهاي لازم را هم بايد کسب مي‌کرد. به اين صورت، در بسته نبود، در باز بود، هر کسي اگر اشتباهي مي‌کرد، مي‌توانست به رشته‌اي ديگر برود، آن وقت درسهاي ناآزموده را مي‌گرفت و مي‌گذراند.

از آن اسبتدادي که مي‌گفت کسي نبايد کمتر از 18 بگيرد، A B C D را جايگزين کرديم که در دنيا معمول بود. خيلي از کارهايي که در اين راه کردم، بعد معمول شد. چون تحصيل‌کرده‌ها عموماً در اروپا درس خوانده بودند و به خصوص فرانسه، بنابراين اگر کاري انجام مي‌شد که در فرانسه معمول نبود، به اصطلاح شما در «عقلانيت» او شک مي‌کردند! آن سد را شکستم. البته بعد از آن سالها که اقتصاد اروپا بهتر شد، طبيعي است که دانشگاههاي بزرگ اروپا مانند «آکسفورد»، «کمبريج»، «پاريس»، دانشگاههاي سوئيس و... باز قد برافراشتند و به سوابق قديم خود بازگشتند؛ اما از آن دوران ميانه که جزوه و اين حرفها بود، گذشتند و به اين ترتيب آنها هم الان صاحب نام هستند و در برابر آمريکا، آنها هم دانشگاههاي معتبري دارند.

در سالهاي اخير و در آثار ارجمندتان مي‌بينيم که به فرهنگ و ادبيات ايران توجه فراواني ابراز مي‌داريد، از پشتوانه‌هاي علمي ـ فرهنگي محکمي هم برخورداريد. به نظرتان در دنيايي که به تعبيري «در هم تنيده شده» و کوچکتر شده، چگونه بهتر است راه بپيماييم؟

بله، ما آن موقع بي خبر بوديم؛ چون وسايل‌اش نبود. در دانشگاه تهران، مثلاً چند سال مي‌گذشت تا چند مجله علمي به دست ما برسد. کتاب خيلي نادر پيدا مي‌شد و دانشگاه تهران يک دانشگاه خردسال بود؛ بنابراين نمي‌شد از آن چندان توقع داشت. فقط در قسمت ادبيات و الهيات، عظمت دانشگاه تهران متصور و منعکس مي‌شد و اين کم ديده مي‌شد و من از آنهايي بودم که اين را بيشتر مي‌ديدم، و چند بار در سخنانم گفتم که در هيچ کدام از دانشگاههاي دنيا در قسمت ادبيات همتاي ما وجود ندارد.

اشخاصي مانند جلال‌الدين همايي، فروزانفر و... خيلي برجسته بودند؛ ولي در قسمت‌هاي فني و علمي دانشجوياني که به اروپا اعزام کرده بودند، پس از دبيرستان 18 يا 19 سال داشتند و در سه چهار سال هم ليسانس مي‌گرفتند و بازمي‌گشتند. از جوانهاي 23 يا 24 ساله که به وطن باز مي‌گردند، توقع زيادي نبايد داشت. آنها آمدند درسهاي مهندسي دادند و در ميان آنها استثنائاً اشخاص مستعدي بودند که فراتر از درسهاي کارشناسي پيش رفتند، معدودي هم دکتري گرفتند مانند مرحوم دکتر جناب. دکتر جناب مرد فهميده و بااستعدادي بود.

فکر مي‌کنم ايشان از دوستان و همفکران زنده ياد مهندس مهدي بازرگان هم بود.

بله، از دوستان مهندس بازرگان بود. با مهندس بازرگان يک شرکت تهويه درست کرده بودند. دکتر جناب مرد فهميده‌اي بود و از اولين فارغ‌التحصيلان ايراني است که در آمريکا درس خوانده بود. مانند دکتر صديق، دکتر بيژن و... بسيار مرد فهميده‌اي بود. الان ايران مردمان فهميده و مطلع زيادتري دارد و به خصوص اينترنت را بايد در نظر داشت که دنيا را به هم وصل کرده است. بنابراين براي دانشجوي ايراني آن عذرها که کتاب نداريم، معلم نداريم و... ديگر پذيرفتني نيست. فقط بايد بگوييم همت نداريم. زمان ما اطلاع از وضع جهان و وضع دانشگاهها بسيار کم بود. من حتي وقتي به آمريکا رفتم، چون از دولت کمک هزينه نمي‌گرفتم، هميشه براي هزينه‌ها نگراني داشتم، سفارت ايران هم اطلاعي نداشت که افرادي مثل مرا راهنمايي کند که دانشجوي مستعد مي‌تواند از دانشگاه کمک خرج دريافت کند...

من در آثارم سعي کردم عصاره‌اي از آنچه آموختم، به جوانها انتقال بدهم. يک مقدار هم جهان‌بيني در آنها هست؛ يعني فرهنگ جهاني را هم نمايان مي‌کند... دانشجويان از من راهنمايي مي‌خواهند که الان دبيرستان را تمام کرده‌ايم، يا ليسانس گرفته‌ايم، حالا به کدام دانشگاه برويم؟ مي‌گويم: به هر جا برويد و مستعد باشيد، خواهيد آموخت. تحصيل و تهذيب بعد از درسهاي مکتبي و ليسانس و فوق ليسانس و دکتري شروع مي‌شود. معرفت از آن به بعد شروع مي‌شود. بعد از درس و مدرسه بايد چشم آدم باز شود که ببيند بايد چه کار بکند.

اينهايي که متأسفانه در 24 و 25 سالگي و با پشتوانه مدال يا درجه‌اي که از دانشگاهي در جهان گرفته‌اند متوقف شده‌اند، قابل ستايش نيستند؛ زيرا بعد از آن تازه انسان مي‌تواند قدم بردارد و در کارهاي علمي آنچه اهميت دارد، امتداد و استمرار است.

codex27x


یکشنبه هفتم خرداد 1391-14:10 |   | مسعود بوجاری | گروه اجتماعی |لینک به نوشته
شخصیت پرفسور فضل الله رضا از نظر دکتر محمد علی اسلامی ندوشن

دريافت آخرين اخبار روزنامه اطلاعات از طريق ايميل

روزنامه اطلاعات صفحه 6 يكشنبه 7 خرداد 1391 ـ 5 رجب 1433ـ 27 مه 2012ـ شماره 25322
پروفسور رضا شخصيتي جلب‌کننده داشت


دکتر محمد علي اسلامي ندوشن در کتاب تازه انتشاريافته‌اش «روزهاـ جلد چهارم» به نکته‌هايي درباره شخصيت علمي و فرهنگي پروفسور فضل‌الله رضا اشاره مي‌کند که جاي انديشيدن دارد: «...وضع دانشگاهها خوب نبود. نوعي سکون بدعاقبت در درون خود داشت و در عين حال تشنج‌هايي هم از خود بروز مي‌داد... به هر حال، يکي از کارهايي که شد، اين بود که به سيماي گذشته دانشگاهها کمي آب و رنگ داده شود و وجود فرد اسم و رسم داري چون پروفسور رضا مي‌توانست به اين کار کمک کند. بنابراين او را از آمريکا آوردند و نخست در رأس دانشگاه صنعتي و سپس دانشگاه تهران گذاردند.

رضا شخصيتي داشت که مي‌توانست جلب کننده باشد. سالها اقامت در خارج و تدريس در دانشگاههاي آمريکا، به او قيافه‌اي متفاوت از رجال ايران مي‌بخشيد. مقاله‌هاي علمي متعدد در نشريات معتبر انتشار داده بود. ورزشکار بود و در حالي که تنيس بازي مي‌کرد، از او عکس مي‌گرفتند که در روزنامه‌ها انتشار مي‌يافت. با دانشجويان جوشش داشت و پياده توي باغ دانشگاه راه مي‌افتاد و با آنها گفتگو مي‌کرد. در عين آنکه از کامپيوتر و علوم پيشرفته حرف مي‌زد، شعر از حافظ و شاهنامه مي‌خواند و ميان ادبيات و علم مي‌خواست رابطه‌اي برقرار کند...

رضا از خانواده‌اش دور بود و مجرد در خانه يکي از دوستانش زندگي مي‌کرد. تمام روز خود را در دانشگاه مي‌گذراند. ظهر ناهار مختصري، مثلاً يک نيمرو يا املت، در باشگاه دانشگاه مي‌خورد، و باز بر سر کار بر مي‌گشت. در آن زمان يکي از پرمراجعه‌ترين کسان بود. اتاق کوچک انتظارش هميشه مملو بود از جمعيت. اين پندار بود که تغييري در مسير دانشگاه ايجاد شده است، و هر کسي براي خودش حاجتي داشت...»

codex27x

page06
ارسال خبر از طريق ايميل


یکشنبه هفتم خرداد 1391-14:2 |   | مسعود بوجاری | گروه اجتماعی |لینک به نوشته
دكتر فاضل: سرمايه‌گذاري دولت در بخش سلامت بسيار ناچيز است

روزنامه اطلاعات صفحه 13 يكشنبه17ارديبهشت1391ـ 14جمادي الثاني 1433ـ 6مه 2012 ـ شماره 25304

دكتر فاضل: سرمايه‌گذاري دولت در بخش سلامت بسيار ناچيز است


سرويس سياسی ـ اجتماعی : رئيس جامعه جراحان ايران از كم‌توجه
ی دولت به بخش سلامت به شدت انتقاد كرد و گفت: متأسفانه سرمايه‌گذاری دولت در بخش سلامت با توجه به وضع بد اقتصادي كشور بسيار ناچيز است. 
دكتر ايرج فاضل، ديروز در سي‌وششمين كنگره علمي جامعه جراحان اضافه كرد: بدون ترديد امروز با مشكلات بسيار زيادی در جامعه پزشكي روبرو هستيم و فشارها بر اين بخش بسيار زياد است.

وي با طرح اين پرسش كه چرا جامعه پزشكي اين‌قدر با مشكل مواجه است؟ پاسخ داد: يكي از مسائل بسيار مهم مملكت، ميزان سرمايه‌گذاری در بخش سلامت است كه متأسفانه اين رقم بسيار ناچيز بوده و امروز به دلايل مسائل مختلف از جمله تأثير تورمی ناشی از اجرای قانون هدفمندی يارانه‌ها كه تبعات آن شامل همه بخش‌ها از جمله نظام سلامت شده است، افزايش هزينه‌های پزشكی، كافي نبودن بودجه بخش سلامت و كسری عظيم آن، اثرات مخرب و ويرانگر تحريم‌های بين‌المللي كه آثار آن را در تمامي قسمت‌های مختلف مملكت مشاهده می‌كنيم، كه كاری مزمن و سهل‌انگاری شركت‌های بيمه و پرداخت نشدن مطالبات مؤسسات پزشكی توسط بيمه‌ها بيشترين فشارها بر بخش سلامت كشور وارد می‌آيد.

دكتر فاضل با اشاره به كسری بودجه بيمارستان‌هاي دولتي و درخواست وزير بهداشت، درمان و آموزش پزشكي براي انجام صرفه‌جويی در اين مراكز درمانی تأكيد كرد: صاحبنظران نمی‌دانند با توجه به كسری عظيم بودجه، مديران بيمارستان‌ها در چه بخشی بايد صرفه‌جويی كنند؟

رئيس كنگره جامعه جراحان ايران مهمترين دليل اين كسری بودجه را كم‌كاری دولت ذكر كرد و گفت: سهم سلامت از بخش ناخالص ملي بسيار فقيرانه است و آن هم به دليل ديد منفی كارگزاران به بخش سلامت، نقص زيادی دارد. به‌طوری كه در قانون بودجه سال 90، سه ميليارد دلار و به قيمت دلار امروز حدود 5 هزار ميليارد تومان از محل مازاد قيمت نفت به بخش سلامت اختصاص يافت كه دولت تا پايان سال گذشته از پرداخت آن طفره رفت و بالاخره دوسوم آن را پرداخت كرد و بقيه به فراموشی سپرده شد.

دكتر فاضل اضافه كرد: طبق قانون بايد 10 درصد از درآمد ناشی از اجراي قانون هدفمندی يارانه‌ها به بخش سلامت اختصاص يابد، اما مشخص نيست اين بودجه به كجا رفته است. اين در حالي است كه دولت برای پرداخت هدفمندی يارانه‌ها مجبور به استقراض از بانك‌ها شده و اين بی‌توجهی به موارد زيادی از قانون برنامه پنجم است.

وي افزود: براساس قانون برنامه پنجم دولت بايد بيمه‌ همگانی ايجاد كند كه تاكنون اثري از آن نيست. دولت همچنين براساس قانون، شوراي عالي سلامت را كه مسئول تعيين تعرفه‌های پزشكي است بايد تا پايان سال گذشته تشكيل ميیداد كه متأسفانه دو ماه از سال جديد می‌گذرد و اين شورا هنوز تشكيل نشده است و مشخص نيست كه چه كسي بايد تعرفه‌ها را تعيين كند.

رئيس كنگره جامعه جراحان با تأكيد بر اين مطلب كه اصولاً بي‌اعتنايي به قانون دارد به يك رسم تبديل مي‌شود، افزود: همين روزها از قول رئيس مجلس گفته شده است كه فردی گفته قانون چند من است. خوب اين‌كه اين فرد بيكاره نيست و مسئوليت‌های مهمی دارد و قانون را با من تشبيه می كند، حالا شما ببينيد دامنه مشكلات ما چقدر وسيع است.

دكتر فاضل با تأكيد بر اين مطلب كه بيمه‌ها مهمترين مشكل ما و مردم هستند، تأكيد كرد: كاركرد بيمه‌ها به هيچ وجه رضايت‌بخش نيست. بيمه‌ها اصولاً براي ايجاد درآمد و جمع ما تشكيل نمي‌شوند. بيمه‌ها براي حل مشكل مردم تشكيل مي‌شود. حال چرا يك بيمار بايد به دليل بيماري به زير خط فقر برود؟

وي اضافه كرد: شما مي‌بينيد كه هر روزه يك بانك جديد تشكيل مي‌شود و در كنار تمامي اين بانك‌ها، يك شركت بيمه هم درست كرده‌اند و اين مراكز تبديل به محل درآمد هنگفت براي اين بانك‌ها و شركت‌ها شده است. ما به شدت به اين مسأله اعتراض داريم. اكنون قسمت عمده درآمدهاي اين بيمه‌ها صرف هزينه كاركنان مي‌شود. ما هميشه پيشنهاد داده‌ايم تا يك بيمه قدرتمند تشكيل شود تا بتواند از آلام مردم بكاهد.

دكتر فاضل به مسأله تعرفه‌ها اشاره كرد و گفت: به حكم قانون، تعرفه‌ها بايد واقعي باشد، ولي هيچ وقت واقعي نبوده است. اكنون هم هيچ مرجعي براي واقعي كردن تعرفه‌ها وجود ندارد. در گذشته قانون نسبتاً مترقي با كمك نمايندگان پزشك مجلس به ويژه زنده‌ياد عليرضا نوري براي سازمان نظام پزشكي نوشته شد كه براساس يكي از مواد آن، تعيين تعرفه‌ها به سازمان نظام پزشكي واگذار شده بود، اما نمايندگان ديگري آمدند و قانون نظام پزشكي را مثله كردند و تعيين تعرفه‌ها را به عهده شوراي عالي سلامت گذاشتند كه تاكنون تشكيل نشده است و مؤسسات پزشكي با توجه افزايش شديد تورم و هزينه‌ها، نمي‌دانند چه كسي بايد تعرفه‌ها را تعيين كند.

دكتر فاضل، عمده نگراني جامعه پزشكي را كار كردن پزشكان بخش دولتي با تعرفه‌هاي پايين دانست و اضافه كرد: آن‌هايي كه اين تعرفه‌ها را به جامعه پزشكي تحميل مي‌كنند بدانند كه پديدآورندگان زيرميزي در جامعه پزشكي هستند، چرا كه ما به عنوان پزشكان مملكت سال‌ها است كه يارانه‌هاي پزشكي را تحمل و پرداخت كرده‌ايم، اما قرار نيست كه با اين نرخ‌هاي پوسيده كه هيچ‌گونه تناسبي با تورم و وضع اقتصادي ندارد، پزشكان اين يارانه‌ها را پرداخت كنند.

رئيس كنگره جامعه جراحان با تأكيد بر اين‌ مطلب كه ما يكي از ثروتمندترين كشورهاي منطقه هستيم، افزود: چرا مردم بايد فقير باشند؟ با اين همه ثروت كه ما داريم، چرا هميشه بايد نگران فقر جامعه باشيم؟ جامعه پزشكي تلاش خود را مي‌كند اما اين دولت است كه بايد به اين وضع رسيدگي كند.

دكتر فاضل با اشاره به لزوم رعايت اخلاق پزشكي توسط پزشكان گفت: ما به عنوان پزشكان مملكت به شدت نگران سقوط ارزش‌هاي اخلاقي در جامعه هستيم. معيارهايي است كه اگر شما به تيتر روزنامه‌ها نگاه كنيد، متوجه خواهيد شد. در اوايل انقلاب شمار زندانيان ما 10 هزار نفر بود، اين در حالي است كه امروز 250 هزار زنداني داريم. در اوايل انقلاب مي‌گفتند بايد زندان‌ها را جمع و آن‌ها را به دانشگاه تبديل كنيم اما اكنون اين نگراني وجود دارد كه اين روند معكوس شود.

وي اضافه كرد: يك مدرسه خيلي خوشنام در كنار سي‌وسه پل اصفهان وجود داشت كه افراد صاحب نامي را به مملكت تحويل داده است. اكنون نگراني كه وجود دارد اين است كه مجموعه فاخر فرهنگي را به نيروي انتظامي تحويل دادند و هرچه تلاش شد تا اين مجموعه حداقل به يك موزه يا مركز فرهنگي تبديل شود، موفق نشدند. ما مي‌خواستيم زندان‌ها را به دانشگاه تبديل كنيم، اما نشد.

وي اضافه كرد: بزرگترين اختلاس در ايران اتفاق مي‌افتد. وزير بهداشت، درمان و آموزش پزشكي درباره شيوع روزافزون ايدز آن هم از طريق ارتباط جنسي و فحشا هشدار مي‌دهد. بيكاري كه ريشه اصلي فساد است در جامعه زياد شده است. قباحت دروغ گفتن در جامع از بين رفته است به طوري كه يكي از بزرگان روحاني مملكت مي‌گويد كه جامعه بر روي دروغ مي‌چرخد. سالانه 50 ميليارد دلار نيروي انساني از مملكت مهاجرت مي‌كنند و ما به عنوان پزشكان مملكت نگران سقوط ارزش‌هاي اخلاقي جامعه هستيم كه جبران آن هم بسيار دشوار است.

رئيس كنگره جامعه جراحان با طرح اين پرسش كه آيا ما پزشكان هم بايد به همراه اين سقوط اخلاقي سقوط كنيم، گفت: قطعاً اين‌گونه نيست. وظايف ما در اين برهه چند برابر مشكلتر است. ما مسئوليت داريم جوانان را حفظ كنيم. سلامت بيمار را در سرلوحه كارهاي خود قرار دهيم و به همكارانمان احترام بگذاريم.

 



یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391-22:1 |   | مسعود بوجاری | گروه اجتماعی |لینک به نوشته