اولین روز دبستان باز گرد * روزگار کودکی های شاد و خندان باز گرد *بر عکس روزهای حال زندگی ، درس های سال اول آسان بود * آب را بابا  و سیب را دارا به سارا داده بود * درس پند آموز روباه و خروس ، و بعدش درس زاغ و روباه مکار و چاپلوس ، درس راستی و درستی در زندگی به ما آموخته بود * خواندیم بهر خاک پاک ایران رستم سوار بر رخش گرزش را بر فرق اهریمن بکوفت ، آرش در پی چشمان انتظار و ناله های مردمان بر پشت بام تیر کمانش را با تمام جانش بهر حد مرز ایران سوی روم انداخت و کاوه آهنگر با افراشتن پرچم چرمش بهر رفع ظللم از ایران به کاخ ضحاک یورش برد * خواندیم و نوشتیم که با ریزش کوه و  در سوز و سرمای شدید بهر جان مردم  در قطار ریز علی پیراهن از تن دریده و با نفت فانوس همراهش آتش افروخته بود *با خواندن آموختیم که دیگران با سختی جوز مهر کاشتند و به ما آموختند که همواره با پاشیدن بذر محبت در پای درخت زندگی میتوانیم چون گل شکوفا گردیم * حسنک کجائی ؟ از روی خط کشی های سفید کنار چراغ سبز راهنمائی برای شنیدن قصه های تنهائی ما کی می آیی * ما رشید و برنا شده ایم ، دگر خام چوپان های دروغگو نمی شویم ،ما با هزاران رازی و بوعلی سینا و خواجه نصیرالدین طوسی ها با دانش دانا و توانا و سوی ثریا شده ایم* کاش کمی هم جملگی پر از تصمیم کبری می شدیم و از آنجا که کار نیکو کردن از پر کردن است ، کاش در بزرگسالی هم قدری بهر هم اندکی کوچک و نیکوکار می شدیم ، کاش چون کودکان یار و همبازی و در زندگی یاور و با هم همراه می شدیم . در مدرسه زندگی ما و در کلاس روزگار دنیا یاد همه بچه مدرسه های قدیمی و باباهای مدرسه و معلم های مهربان بخیر ***